کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

مامان مریض ،دندون ،پستونک ...

این پست رو نوشتم و گفتم :اول کارامو انجام بدم ،بعد بیام عکس هاش رو آپلود کنم ! کارام که تموم شد و اومدم یکی دو تا عکس آپلود کردم که شما و بابایی اومدین و نشد !!! حدودای ساعت ۱۱ دیدم تبت انگار رفته بالا (کمی داغ بودی قبلش) ،بابایی تبت رو اندازه گرفت و ۳۸.۲ بود ،خیلی نگران شدم ،برات شیاف گذاشتم و پاشویه ت کردم و حدودا نیم ساعت بعد تبت پایین اومد ... حالا هم کنارم خوابیدی و منم همه حواسم به توئه ،امیدوارم از دندون باشه ! از بعد از بیماریت هنوز هم خیاری میخوابیم ،اونم وسط هال ! پس این پست میشه مال دیشب چون الان ساعت ۰۰:۵۷ صبحه ... ............................................................................  الان که دارم مینویس...
19 آبان 1392

ریخت و پاش ...

حاج آقا !؟ واسه خودت میریزی و میپاشی نمیگی کی باید جمع کنه !؟!؟!؟ عیب نداره بریز گلکم ... اولین روز هفده ماهگی رو با کلی شیطونی شروع کردیم که این روایت تازه روایت صبحشه ،تا شب که باباییت بیاد من کچل شدم ... همش فدای سرت ،شیطونی کن مامان ... عمرا بتونی کشوهای سرویست رو باز کنی ،اینم من سهوا باز گذاشته بودم !!!   جدیدا بعد از بستن پمپرزت فرار میکنی که شلوار پات نکنم ! این دو تا عکسم برای اینه که ببینی با چه مشقتی ازت عکس میگیرم این روزا ،هی میای و میخوای گوشی رو بگیری ... ...
12 آبان 1392

یازدهمین دندون ...

پریشب تا صبح هی به خودت میپیچیدی و از خواب میپریدی و بلند میشدی مینشستی ... من فکر میکردم خوردن غذای زیاد خونه خاله شیوااینا باعث این همه بی قراری شده اما نگو دندون یازدهم بودن که تشریف فرما شدن ! دندون قرینه اش هم متورمه ! دیروز از ظهر خونه مامان جون اینا بودیم و شما خیلی شیطونی کردی ،کل خونه رو شخم زدی ،بنده خدا مامان جون هم سرما خورده بود و مریض بود ... خلاصه که وقتی داشتی سر نمیدونم چی چی گریه میکردی یه سفیدی دیدم توی دهانت که فهمیدم بعله بازم دندون تو راه داری که دل نازک شدی !!! راستی دیروز یک سال و چهار ماهه شدی ،هورااااااا ! اینم دندون یازدهم ... خونه مامان جون اینا که بودیم بعد از ظهر عمه مریم شما رو برد بیرون با خود...
12 آبان 1392

مهمونی !

دیروز رفتیم خونه خاله شیوااینا و شما و آنوشا هم کلی باهم بازی کردین ... آنوشا که خیلی شما رو دوست داره و مدام میبوستت ولی شما خیلی بهش راه نمیدی ! اگرم توی بغل من بشینه از خجالتش درمیای ... اینجا داشتیم میرفتیم پاساژ گلستان هروی واسه آنوشا شورت آموزشی بخریم و بعد هم بیرون شام بخوریم که شما دو تا دویدین رفتین توی آسانسور ... قبل از رفتن شما و بابایی در حال تردمیل بازی ... داشتم لباسامون رو حاضر میکردم تا بریم که اومدم دیدم پشت در اتاقت رفتی توی ماشینت و منتظری یکی بیاد درت بیاره ! توی آسانسور تازه میخواستین در رو هم ببندین ... برگشتنه هم انقدر غر زدین توی ماشین که من در پیتزای بابا حسین رو باز کردم و به جف...
11 آبان 1392

کیف مامان (پست جا مونده)

کلا همیشه کیف من برای شما یه دنیای ناشناخته است که هیچوقت از علاقه ت به بیرون ریختنش کم نمیشه ... و متاسفانه این مساله در مورد بیشتر کیف های زنونه صادقه و شما خیلی از بیرون ریختن کیف این و اون لذت میبری ... اون شبی که از مطب دکتر صفوی نایینی برگشتیم ! آخه چی میخوای اون تو بچه جون !؟ اینم توی مطب ،بغل بابایی ... قربون اون قیافه بیمارت برم ! ...
10 آبان 1392

گردش + خرید !!! (پست جا مونده)

چهارشنبه پیش که شب عید غدیر بود زنگ زدم به بابایی و گفتم :خیلی حوصله مون از خونه نشینی سر رفته ،بیا بریم بیرون یه خورده قدم بزنیم ... بابایی که اومد بردمون هایپراستار و الکی کلی خرید کردیم ،ایشششششش به این فروشگاه ها ! اینجا بابایی رفته بود W.C و مامنتظر بودیم تا بیاد ! فردا شبشم رفتیم خونه مامان جون اینا که دیدیم عمه لیلا اینا اونجان و میخوان برن شهروند خرید ،ما هم دوباره باهاشون رفتیم و دوباره کلی خرید کردیم ! اونجا علی آقا شوهر عمه لیلا شما رو توی این چرخ ها گذاشت و میچرخوند ... راستی عمه لیلا یه نی نی تو دلش داره ،احتمالا اردیبهشت به دنیا میاد و من احساس میکنم دختره ... آخ جون ... علی آقا ...
10 آبان 1392

کلید برق !!!

جدیدت عاشق خاموش و روشن کردن کلید برق شدی و مامان جونت هم حسااااابی دل به دلت میده ! امشب خونه مامان جون اینا بودیم که طبق معمول مامان جون کلی بهت باج داد و شما هم کلی برق بازی کردی ... هی خاموش ،روشن ... بابایی نشوندت و پاهات رو با چسب پهن بست ... کلی درگیرش شدی ... مامان جون کمکت کرد و سر چسب رو برات پیدا کرد ! دیدی باز نمیشه ،بازم ازش کمک خواستی ... باز هم نشد و با همون پای بسته دوباره رفتی سراغ کلید برق ! ...
9 آبان 1392

کتاب خوندن !

اینم کتاب خوندن ما و آقا کیان ! دیشب ،دقیقا بالای سر بابایی در حال خواب ... اول جلدش رو کندی ... کتاب خونه ت داره کم کم داغون میشه ... بعد جلدش رو پاره کردی ... یک نگاه به تلویزیون ... یه خورده کاغذ خوری ... یه جا خونده بودم باید اسباب بازی های خراب بچه ها رو جلوی چشمشون تعمیر کرد تا بفهمن میشه درستش کرد ... رفتم چسب آوردم و سعی کردم کتابت رو تعمیر کنم ! بازی با چسب و جاچسبی ... و بی خیال کتاب پاره رفتی سراغ کامیون سواری و رقص ایستاده روی کامیون ... که یهویی ... ...
9 آبان 1392

آخ جون بازم زندگی !

آخ جون بازم زندگی ،شادابی ،بازی ... خدای من متشکرم ... با دوچرخه ت کلی حال میکنی ... اشاره به سمت اسباب بازی هات .. میمیرم واسه اینطور نگاه کردنت ! دنت خوری آقا کیان !!! یک لحظه حواسم پرت شد به آبکش کردن برنج ،ولی فدای سرت !!! ...
8 آبان 1392