کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

چی بگم !؟

نمیدونم چی بگم یا از کجا بگم !؟   ولی با خودم گفتم :تا شما خوابی و هر آن ممکنه بیدار شی بیام و از این سخت ترین روزها توی عمر یک سال و سه ماه و بیست و یک روزت بنویسم ... شما داری اولین بیماری سخت و طولانی عمرت رو تجربه میکنی و منم میزان صبر و توانم رو میسنجم ،که البته قبلا سنجیده شده ولی خوب تا حالا مادر نبودم ... راستش رو بخوای خسته ام ،خیلی خسته ،انقدر که دیگه رمقی ندارم ،مخصوصا اینکه بهم خبر رسید خاله مهری توی بیمارستانه و اوضاعش خیلی وخیمه ... روز جشن فروشگاه ایرانیان ... این زخم روی پیشونیتم مال شب قبل از جشنه که سرت رو خم کردی توی سطل لگوهات تا لگو برداری که پیشونی نازنینت خورد به لبه سطل زخم شد ،فدات بشم الهی ... ...
28 مهر 1392

تمرین ...

راستی بعد از ظهر رفتم تخته مغناطیسی رو که خاله سمیرا برات آورده بود آوردم تا با هم نغاشی تمرین کنیم ،اینم نتیجه ش ... البته اولش یه چند ثاتیه ای علاقه نشون دادی ! خیلی نتونستی باهاش نقاشی بکشی یا حتی خط خطی ... فقط دوست داشتی اون مهره های بالاش رو که برای تمرین ریاضی هست دربیاری که درنمیومد و کلافه میشدی ! یهویی هم تصمیم گرفتی استحکامش رو امتحان کنی و رفتی روش واستادی ،کاری که این روزا با تمام وسایل انجام میدی !!! بعدش که اومدیم توی هال تا دنت بیسکوییتی بخوریم ... این عکس هم مال چند روز پیشه که حدودا یه ۲۰ دقیقه ای دم حفاظ آشپزخونه گریه میکردی تا بیای تو و جالب اینکه گریه ت اشک نداشت و انواع و اقسام گریه ها...
25 مهر 1392

شیطونی ،بی حالی !!!

اینم امروز شما ... اول کلی شیطنت ،بعد هم کلی خواب و بی حالی ... اول کلی اتاقت رو بهم ریختی ... بعد پی پی کردی که عوضت کردم و نگذاشتی شلوارت رو پات کنم ،منم مشغول آشپزی شدم که اومدی دم حفاظ آشپزخونه انقدر غر زدی که آوردمت توی آشپزخونه و به چشم برهم زدنی آشپزخونه رو هم ترکوندی ... کارم که تموم شد از آشپزخونه گذاشتمت بیرون که جمع و جور کنم که دیدم رفتی بدون غر زدن روی بالشتت دراز کشیدی و مشغول تلویزیون دیدن شدی ... بعد از چند دقیقه دیدم که خوابت برده ،فکر کنم تاثیرات داروهاته ... روت پتو کشیدم و کلی نازت کردم و بوسیدمت ... ...
25 مهر 1392

آقا کیان بدقلق ...

این روزا علاوه بر بیماری خیلی بدقلقی میکنی گلم ! نمیدونم که بازم دندون توی راه داری یا اثرات بیماری و دارو خوردن و سرفه کردنه !!! شکمت هم خیلی روونه و داری وزن از دست میدی و این وسط من مدام نگرانتم ... زودتر خوب شو دیگه نفسم ... یه روز که داشتیم میرفتیم خونه خاله فری و شما دل از میان پرده های شبکه ifilm نمیکندی ... خیلی تبلیغات و میان پرده های ifilm رو دوست داری ... اینجا هم از پوشیدن بادگیر کلافه شده بودی و میخواستی درش بیاری ... و آب خوردن با لیوان بلوری که قاعدتا برای شما سنگینه ،اما این روزا دوست داری همه کارهات رو خودت انجام بدی !!! دقت کن کجا ایستادی و دوغ میخوری !؟ ول کن هم نبودی ... راستی ...
24 مهر 1392

ارمیا خان اومد ...

اینم ارمیا خان (داداش امین و معین)‌که امروز به دنیا اومد ... خیلی بانمک و خوشگله ! عزیزم ... توی این عکسی که من گرفتم فقط ۵ ساعته که به دنیا اومده ... خوش اومدی خاله ! تو هم یه روزی این قدی بودی هااااااااا  ...
23 مهر 1392

احوالات ما و بیماری ...

دیروز انقدر اذیتم کردی که توی این یک سال و سه ماه و ده روز اینجوری اعصابم رو خرد نکرده بودی !!! شب قبلش من و شما توی اتاق شما خوابیدیم (بعد از یک هفته توی هال خوابیدن)‌ و تازه من فهمیدم که اتاق شما چقدر سرد شده ،با اینکه دریچه کولر اتاق هم بسته بود اما تا صبح باد میومد و من همه حواسم به شما بود و نتونستم خوب بخوابم ! فکر کنم دوباره سرما خوردی ... امروز ظهر رفته بودی جارو برقی رو آورده بودی که باهاش بازی کنی که یهویی تلویزیون آهنگ شاد پخش کرد ،شما همونطور دست به جاروبرقی مشغول رقص شدی ... دیروز انقدر اذیتم کردی که توی این یک سال و سه ماه و ده روز اینجوری اعصابم رو خرد نکرده بودی !!! شب قبلش من و شما توی اتاق شما خوابیدیم (بع...
22 مهر 1392

خر رقاص ...

خاله فری از مشهد برگشت با کلی سوغاتی برای ما و این الاغ رقاص برای شما ... اولش یه خورده ترسیدی ازش ولی بعدش خوشت اومد و خودت خاموش و روشنش میکنی ! دکمه روی دستش رو میزنی و اونم عین دیوونه ها میرقصه واست ... این کیسه یخ رو هم دایی حمید چند وقت پیش واست خرید تا خدای نکرده اگر سرت به جایی خورد توش یخ بریزیم و بذاریم روی موضع درد ... ان شاالله که هیچ وقت استفاده مون نمیشه ! این کتابها رو هم خاله فری برای تصویرسازی کارش خریده بود و دادشون به شما !  ...
17 مهر 1392

روز جهانی کودک مبارک کودکم !

روزت مبارک پسرم ...   دلم میخواست امسال روز جهانی کودک دستت رو بگیرم و ببرمت فروشگاه اسباب بازی گلدونه نزدیک خونه مون و دست رو هرچی گذاشتی واست بخرم ... اما حیف که شما خیلی بیماری و هوا هم خیلی آلوده ست و نمیشه بیرون رفت ! دیشب تا صبح نمیتونستی بخوابی و بابایی مهربونت کلی بالای سرت بیدار بود و منم که خسته بودم یک کم خوابیدم ... البته خواب که نه ،بین خواب و بیداری بودم و از استرس بیماری تو خوابم نمیبرد ... الهی بمیرم که با هر سرفه از خواب شیرین میپری و گریه میکنی ! خیلی خسته ام ،شما هم خیلی بدحالی ... امیدوارم روزهای کودکی خوبی رو کنار من و پدرت تجربه کنی و دنیای شادی رو بتونیم برات بسازیم !   ...
16 مهر 1392