کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

باغ پرندگان ...

دیروز جمعه خیلی حوصله مون سر رفته بود ! بابایی هم از صبح رفت و ساعت ۴-۳ اومد ،شما رو با خودش برد حمام و موهات رو یک کم مرتب کرد ! از حمام که اومدین من گفتم :خیلی حوصله مون سر رفته بریم باغ پرندگان !؟ بابایی هم قبول کرد و رفتیم ! خیلی جای قشنگ و باصفا و خوش آب و هوایی بود ،فقط حیف که ما دیر رفتیم ... رسیدیم اونجا شما خوابیدی و یه ۳-۲ دور دور باغ پرندگان زدیم با ماشین تا شما توی خواب شیرت رو بخوری و بعد هم رفتیم توی پارکینگ و پارک کردیم و از اونجا هم با ون رفتیم بالا به سمت خود باغ ،ما رسیدیم اون بالا دیگه هوا داشت گرگ و میش میشد و وقت زیادی نداشتیم ... بلیط خریدیم و رفتیم تو و همون ابتدا یک آب نما توجه ت رو حسااااااابی به خودش جلب...
30 شهريور 1392

مرغ مقلد !

این پست رو یک بار گذاشتم هاااااا ،نمیدونم چرا هر چی نوشته بودم پاک شده ! دوباره مینویسم ... فقط به عشق تو ! کاسکو کوچولوی خونه مون ... امروز برای نهار داشتم بهت غذا میدادم و به امید پیدا کردن یک پیام تبلیغاتی کانالهای تلویزیون رو بالا پایین میکردم که دیدم خبری نیست ... شبکه پنج داشت تکرار سریال بی مزه و بی نمک «اولین انتخاب» رو نشون میداد و دیدم انگاری توجه ت رو جلب کرد ،آخه تو هم مثل خودمی اصلا به دیدن برنامه کودک یا برنامه های تلویزیونی علاقه نشون نمیدی !!! اینم پسر عاشق رگه های افتاب ... این پست رو یک بار گذاشتم هاااااا ،نمیدونم چرا هر چی نوشته بودم پاک شده ! دوباره مینویسم ... فقط به عشق تو ! کاسکو کوچو...
27 شهريور 1392

اولین فرمان بردن !

وای چقدر دوست داشتم بزرگ شی ،هی من بگم :کیــــــــــــــــان کنترل رو بده !کیان اینو بده !اونو بده !   اصلا کلا ما خانوادتا عاشق دستور دادنیم ! حالا اینا که شوخیه ولی این چند وقته هی باهات تمرین میکردم که کیان اینو بده !اونو بده !و تو هم هاج و واج نگاهم میکردی ... امروز موقع بازی نخ نهنگ وانت رو کشیدم و گذاشتمش روی سرامیک ،اونم روی سرامیک رفت و خورد تو دیوار و دور خودش چرخید و تو هم کلی خوشت اومد و ذوق کردی و مثل همیشه منتظر بودی تا من برش دارم و دوباره همون کار رو انجام بدم ... منم بی خیال همینطوری نگاهت کردم و گفتم :کیان بده ش ! اولش مثل همیشه هاج و واج نگاهم کردی و بعد هم طبق معمول این روزا اومدی و دستم رو کشیدی تا بیام و...
25 شهريور 1392

نهمین دندون !

چند روز پیشا داشتم به این فکر میکردم که چند وقته دندون درنیاوردی !؟؟؟؟ دیدم یک ماه و نیمه ،با خودم گفتم :یعنی چی ؟؟؟   یه چند روزیه که دوباره خیلی بهونه گیر شدی و یه وقتایی خیلی اذیت میکنی و اذیت میشی ،مثلا همین دیشب از حدودا ساعت ۴-۳ صبح انگار گذاشته بودنت روی ویبره ... هی توی خواب دور خودت میچرخیدی و میگفتی اوممممم اوممممم اوممم ... انقدر کلافه شده بودم که دلم میخواست بکشم خودم رو از بیخوابی ! هی هم چنگ میزدی توی موهای من و موهام رو میکشیدی ،خوب‌ آخه یه چند روزیه توی هال میخوابیم ،من و تو و بابا ،اونم به روش خیاری ... از صبح هم که چشمهات رو باز کردی شروع کردی به گریه کردن و توی طول روز هم انقدر اذیت کردی که من و باب...
25 شهريور 1392

این روزای ما ...

این روزا خیلی کم فرصت میکنم و بیام برات بنویسم گلم !   هر روز شیطون تر از قبل میشی و من مدام باید مواظبت باشم تا خدای نکرده بلایی سرت نیاد ،عصرها هم که میریم پیاده روی و بعضا خرید ... چند روزیه که تمام وسایل اتاقت رو میاری و میریزی توی هال و باز هم حوصله ت سر میره و غرغر میکنی و هر چه قدر هم من و بابایی باهات بازی میکنیم سیر نمیشی انگار ! یکی دو روز هم که درگیر خرید لباس برای خودم برای جشن عروسی دخترعموم بودم که اول قرار بود نریم ،بعد قرار شد بریم ... از سه شنبه شب هم که ییلاق پیش مامان جون و آقا جون بودیم و شما کلیاتی خوش گذروندی ،تازه من دلم میخواست امروز رو هم می موندیم و من یه دل سیر منیره جون (دختر خاله بابا)‌ رو مید...
22 شهريور 1392

شیطونک !

امروز کلی حوصله ت سر رفته بود ... داشتم آشپزی میکردم و تو رو با باباییت تنها گذاشته بودم که اومدم دیدم باباییتون آی پد به بغل روی تخت دراز کشیدن و شما هم کلا هر کاری که دوست داری میکنی ... سبد رخت چرک رو آورده بودی وسط هال و ... اون تو چی میخوای دقیقا !؟ لباسا و سبد رو جمع کردم و گذاشتم سرجاش و برگشتم سرکارم که با صدای تالاپی افتادن شیی اومدم دیدم بعله ! اون پاهایی هم که سمت چپ بالای عکس دیده میشن دقیقا پاهای پدر گرامیتون هستن ! ...
16 شهريور 1392

آتلیه تولد یک سالگی !

میدونم خیلی دیر شد ،ولی خوب این چند وقته خیلی کارا داشتیم و من هم یه خورده تنبلی کردم و این شد که الان رفتیم آتلیه واسه گرفتن عکس های تولد یک سالگی ... اون بار که رفتیم ۷ ماهه بودی و هر کاری کردیم نخندیدی واسمون و همه عکسامون اخم آلود شد و این بار هم انقدر دکورها رو بهم زدی و گریه کردی که احساس نمیکنم چیز خوبی از آب دربیان عکسا ! بابایی خیلی سعی کرد سرت رو گرم کنه ،اما نشد ... آقای عکاس مونده بود همینطوری که چه کار کنه با شما !   ...
5 شهريور 1392

خرابکار کوچولو !

امروز دوباره خواستگار اومد واسه خاله فری ! از صبح تصمیم گرفتم شما رو نفرستم خونه عمه مریم ،چون بنده خداها تازه اسباب کشی کردن به خونه جدید و حدس زدم کلی خسته باشن ! کارا رو انجام دادم و خواستم نهار رو بیارم بخوریم تا شما چرت ظهرت رو هم بزنی و آماده شیم واسه اومدن خواستگارا ! غذاها رو آماده کردم و ماست رو توی پیاله ریختم و در سطل ماست رو هم دادم به شما که داشتی شلوغ میکردی و رفتم که زیرانداز رو بندازم ... یهو صدای افتادن چیزی توجهم رو جلب کرد ،برگشتم و دیدم بعله ... شما چون دستت به پیاله ماست نمی رسیده با در ماست بهش زده بودی و انداخته بودیش و نتیجه شد این ! انقدر با میل و رغبت ماست میخوردی که دلم نیومد دعوات کنم ،نشستم یه چندتایی...
3 شهريور 1392