کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

قفل و کلید !

این عکسا مال اون یکشنبه ست که با خاله مریم رفته بودیم بیرون و برگشتیم خونه ! گفتم تا بیکارم و شما روی پام خوابی بذارم عکسا رو ...   یکی دو ماهیه که هر جا کلید میبینی میخوای باهاش در رو باز کنی ،اما تا اون شب نشده بود ازت بعکسم ! شیرینکم ... امیدوارم توی زندگیت هیچ دری روت قفل نمونه ! امیدوارم زودتر حالت خوب بشه مامانی ،خونه مون بدون شیطنت های تو سوت و کوره عزیزم ! ...
15 مهر 1392

سرفه ،بیماری ...

خیلی سخته آدم ببینه بچه ش مریضه ... حالا همه بچه ها مریض میشن هااااااااااا ،اصلا آدم بزرگاشم مریض میشن ! اما اینکه ببینی یه خار توی پای بچه ته سخت که هیچی مرگ آوره ... خدا بیامرزه مامان شهنازم رو ،میگفت :گرگ بیابون باشی ،مادر نباشی ... شما هم چیزیت نیست خدا رو شکر .اما همین یک ذره ناراحتیت رو هم نمیتونم ببینم من ... عکس امروز صبح که رفتیم توی اتاقت که بازی کنی اما انقدر بی حال بودی که رفتی بالشتت رو آوردی انداختی زمین و روش خوابیدی ... خیلی سخته آدم ببینه بچه ش مریضه ... حالا همه بچه ها مریض میشن هااااااااااا ،اصلا آدم بزرگاشم مریض میشن ! اما اینکه ببینی یه خار توی پای بچه ته سخت که هیچی مرگ آوره ... خدا بیامرزه مامان شه...
14 مهر 1392

کیان پیچ گوشتی به دست ...

دیشب تصمیم گرفتیم که میله های تختت رو برداریم تا شما اول بالا و پایین رفتن از تختت رو یاد بگیری و بعد هم یواش یواش بخوابونیمت روی تخت !   انگاری شما هم مثل باباییت فنی تشریف داری گلم ،از همون اول شروع کردی به اصرار برای گرفتن پیچ گوشتی از بابا ! بابایی هم بهت داد و یادت داد که چه طوری پیچ رو باز کنی و جنابعالی هم کلی بازی کردی و ول کن نبودی ... اینم خوشحال از گرفتن پیچ گوشتی ! باباییت همیشه برای تو خیلی حوصله داره گلم ،امیدوارم قدرش رو بدونی ... تلاش برای باز کردن پیچ ... کمک بابایی ... و در آخر ناراحت از اینکه بابایی پیچ گوشتی رو از دستت گرفته ! ...
8 مهر 1392

دهمین دندون ...

امروز داشتم باهات بازی میکردم که یهویی هوس کردم ببینم اون دندونی که بابتش اینهمه غذاب میکشی دراومده یا نه !؟ انگشتم رو توی دهانت که کردم که البته گازش هم گرفتی حساااااااابی ،اشک توی چشمهام جمع شد ،اما خوبیش این بود که فهمیدم دهمین دندونت هم خودش رو نمایان کرده !   این دندونت خیلی وقته متورمه ،یه چیزی حدود ۶-۵ ماه ... قربونت برم ده دندونی من !  اینم دندون دهم ... ...
7 مهر 1392

دیشب !!!

دیشب شام رفتیم همون رستوران k1 برج میلاد !   غذاها که اصلا چنگی به دل نمیزد ،انگار داری آب سرد میخوری ،هیچ طعمی نداشت ! خوشمان نیامد ... اما به جاش شما و آنوشا کلی با هم بازی کردین و این بار آنوشا خیلی بهتر با شما برخورد کرد و خبری از کارای قبلی نبود ! بعد هم اومدیم خونه ما و همین نیم ساعت پیش خاله شیوا اینا رفتن ،البته شما و آنوشا همون موقع که اومدیم جفتتون خوابیدین ! توی محیط های باز انگــــــــــــــــــار نه انگار که مادر داری ،سرت میندازی پایین و همینطوری میری ... اینجا دویدی و خوردی به اون آقاهه که شلوارش سفیده ،ایشونم بلندت کرد و بوسیدت و رفت ... آنوشا نشسته بود پیش مامانش رو صندلی ،شما رو هم نشوندم ،ام...
3 مهر 1392

داستان پستونکی که گم شد ...

روزی دو تا پست !؟ زیاد نیست ؟؟؟  بعد از ظهر با خودم گفتم :آخ جون الان کیان میخوابه و منم یه ۳-۲ ساعتی میخوابم ! آخه اگر سر و صدا نباشه راحت ۳-۲ ساعت میخوابی واسه خودت ،خدا رو شکر خوش خوابی مثل باباییت ! شیرت رو درست کردم و دستمال کاغذی و گوشی و ریموت تلویزیون رو آوردم و متکا رو گذاشتم رو زمین و گفتم :کیان بخواب تا برم پستونکت رو بیارم ... تمام خونه رو گشتم نبود ،وا ... گشتم ،گشتم ،گشتم ... خوشحال از پیدا شدن یار قدیمیت ! روزی دو تا پست !؟ زیاد نیست ؟؟؟  بعد از ظهر با خودم گفتم :آخ جون الان کیان میخوابه و منم یه ۳-۲ ساعتی میخوابم ! آخه اگر سر و صدا نباشه راحت ۳-۲ ساعت میخوابی واسه خودت ،خدا رو شکر خوش خوابی ...
2 مهر 1392

خواب دوباره توی اتاق خواب ...

راستی ... اینم بگم ! خیلی زحمت کشیدم که شما به خوابیدن پیش ما عادت نکنی و حالا بعد از مدت به این کمی خودم نمیتونم ازت جداشم ... از دیشب تصمیم گرفتم تا شما بیش از این به خیاری خوابیدن توی هال عادت نکردی دوباره برت گردونم توی اتاق خودت ! قبل از خواب بردمت توی اتاقت و گذاشتمت توی تختت تا یه خورده بازی کنی و تختت رو لمس کنی که اصلا دوست نداشتی توش بمونی و میخواستی بیای بیرون ،بعد هم خیلی راحت پاهات رو گذاشتی روی میله ها و از تخت اومدی پایین ! به باباییت گفتم :اصلا باید این نرده ها برداشته بشن ،این تخت دیگه قابل اطمینان نیست !!! شب هم شما رو روی یک تشک خوابوندم توی اتاقت روی زمین که ببینم مشکل از اتاقه یا تخت ... تا صبح خوابیدی و اص...
1 مهر 1392

ورزش ،روز اول ماه مهر !

امروز رفتم باشگاه برای ورزش ،اونم ایروبیک ... روز اول مهر ... خیلی سال ورزش میکردم ،تقریبا از همون ۱۷-۱۶ سالگی که بابام (خدابیامرز) منو متوجه اضافه وزن بسیار زیادم کرد و بهم هشدار داد که شاید هیچوقت نتونم به خاطر اضافه وزن یک زندگی ظریف و زنونه و سالم داشته باشم ... همون روزا به غیرتم برخورد و شروع کردم به ورزش و رژیم تحت نظر دکتر خضری و وزن خیلی زیادی کم کردم ... همیشه مدیونشم ،مدیون پدری که فقط پدر نبود ... بماند ... اینم عکس امروز صبح که گوشی اسباب بازیت رو گذاشته بودی در گوشت و با علیرضای خیالی حرف میزدی ! امروز رفتم باشگاه برای ورزش ،اونم ایروبیک ... روز اول مهر ... خیلی سال ورزش میکردم ،تقریبا از همون ۱۷-۱۶ سالگی ک...
1 مهر 1392

در برای آشپزخونه ...

من با این کار مخالف بودم هااااااااا ،ولی خوب باباییت چند روز پیش برای آشپزخونه در گذاشت ... آخه شما جدیدا یه خورده کارای خطرناک میکنی و بابایی هم همش نگرانه که نکنه خدای نکرده اتفاقی برای شما بیوفته ... مثلا میری سر کابینت قابلمه های استیل و اونا رو هی جا به جا میکنی علی رغم سنگین بودنشون ... میری سر کابینی که توش سطل زباله قرار داره و سعی میکنی دستت رو توی سطل زباله کنی ... میری سر کابینت ظرفهای بلور و برشون میداری و دیروز یه پارچ افتاد از دستت روی پات و خدا رو شکر که نه پات آسیب دید و نه پارچ شکست ... و ... شما هم که اصلا از این در جدید خوشت نمیاد !!! اول یه خورده میای پشتش و من رو صدا میزنی و انواع و اقسام ادا و اطوارا رو در...
30 شهريور 1392