کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

شیر ...

میخوام بدونی که این روزا بزرگترین دغده م شده شیر خوردن شما ... اینکه چقدر خوردی و کی خوردی !؟ هنوز هم فقط توی خواب شیر میخوری ... نزدیک وعده شیرت که میشه غرغر میکنی ،میخوابونمت روی پام و تکونت میدم تا خوابت ببره ،صبر میکنم تا خوابت عمیق شه و شیشه رو توی دهانت میگذارم و نگه میدارم تا شیرت رو بخوری ... شیرت رو که میخوری بلند میشی و سرحال ،انگار که نه انگار خواب بودی ! این پروسه شیر دادنت یه وقتایی خیلی سخت میشه ،مخصوصا روزایی که خیلی کار دارم یا درگیرم ! اما حواسم هست که کمتر از حداقلی که دکتر گفته شیر نخوری !!! دکتر این بار گفت :حداقل میزان شیر در روز باید ۴۰۰cc باشه که وقتی گفتم :من با این روش توی خواب بهت ۶۰۰cc میدم خیلی متعجب ش...
3 شهريور 1392

آخ ،فنجونام !

دیشب واسه باباییت خط و نشون کشیدم که :اگه کیان یک تیکه از این چینی هام رو بشکنه میشکونمش ! حالا تهدیدم که توخالی و محض تحریک باباییت بود برای مسدود کردن کابینت چینیها ،ولی خوب ... دقیقا نمیدونم مامانم از کی افتاده بود توی جریان جهیزیه خریدن و جمع کردن واسه من و خاله الهام !؟ ولی یادمه که خیلی زود شروع کرده بود !!! بماند که تا زمانی که فوت کرد چقدر وسیله رو که احساس میکرد دمده شده هی رد میکرد میرفت و هی جایگزینش میکرد ،انگاری یکی از مهمترین دغدغه هاش ازدواج ماها و جهیزیه خریدن بود ! حتی به دایی حمید هم که پسر بود کلی جهاز داد ،خوبه حداقل عروسی دایی حمید رو دید ... توی همون ۱۳-۱۲ سالگی مامان یه روز اومد خونه با ۲ تا سرویس چینی اصل ...
2 شهريور 1392

یاکریم خوش یمن !

یه یاکریم پشت پنجره اتاق من و بابایی تخم گذاشته بود که تخماش افتادن و شکستن ! امروز دیدم بابایی با در جعبه براش جا ساخته تا بیاد و تخم بگذاره ،اونم از خدا خواسته سریع چوباشو آورد و جاش رو درست کرد ،فکر کنم تخم گذاشته ! خدابیامرزه مامان شهنازم رو ،میگفت :یاکریم تو خونه آدم تخم بگذاره اومد داره ! یادش به خیر ،بابا عزیزم هم همیشه واسه کفترا و یاکریما خونه میساخت ! شما هی میری این یاکریمه نگاه میکنی و یه چیزایی بلغور میکنی و ذوق میکنی و میای ... ...
2 شهريور 1392

نتیجه یک لحظه غفلت ...

خدا کنه همیشه غفلت ها نتیجه ش همینجوری نمکی باشه ! داشتم با آرام جون sms بازی میکردم که حواسم از شما پرت شد !!! اینم نتیجه ش ،،، بسته پمپرز رو از توی کشو بیرون کشیده بودی و به تحقیق و تفحص در موردشون مشغول شده بودی ! میخواستی بندازیشون دور گردنت ... تا زمانی که صدات زدم اصلا متوجه من نشده بودی !!! بعدش سعی کردی بقیه پمپرزها رو از توی بسته دربیاری ! دیدی با دست که درنمیاد ،سعی کردی بسته رو با دندون پاره کنی ... چه حالی میده غلت زدن توی پمپرزها ! داری سعی میکنی کش کنار پمپرز رو پاره کنی ... اصلا ببینم اینا چیه به من میبندن !؟ بذار بازشون کنم ببینم هنوز اندازه م میشن !؟!؟!؟ ...
1 شهريور 1392

شکر ...

خدا رو شکر ...   بهتر شدی و دوباره خنده ها و شیطنت هات تمام خونه رو پر کرده !   شنبه شب از دکتر و بعد خرید شام خودمون رو انداختیم خونه خاله مریم و شما کل خونه رو زیر و رو کردی واسش ! نوش جونش تا هی نگه بیاین خونه من ،بیاین خونه من ! کل وقت رو با این جارو مشغول بودی ! اسباب بازی جدید این روزهات ... مهمونی حموم زایمان خاله مریم (خواهرشوهر خاله الهام) خونه حاج خانم بهرامی ! کلی با این میزه مشغول بودی ! فکر نکنی همینجوری آروم خوابیدی هاااااا ! قبلش کلی خراب کاری کردی ! جالبه که بابایی دستگیره های کابینت ها رو باز کرده بود تا شما نتونی باز کنی ولی جدیدا دستت رو میندازی بالای در کابی...
31 مرداد 1392

عفونت ویروسی ...

آخرش رفتیم دکتر ! امروز از صبح تا بعد از ظهر اصلا تب نکردی و خیلی پسر خوبی بودی ،اما بعد از ظهر دوباره بدنت گرم شد و منم دیدم دیگه طاقت دیدن صورت ماه تب دارت رو ندارم ،پاشویه ت کردم و بهت استامینوفن دادم و زنگ زدم مطب دکترت و یه وقت اورژانسی گرفتم و از اونجایی که بابایی جایی قرار داشت ما رو برد دم مطب پیاده کرد و رفت ... خلاصه ! دکتر بعد از کلی معاینه و سوال و جواب گفت :از دندوناش نیست ،یه عفونت ویروسی بوده که الان هم دیگه تقریبا چیزی ازش نمونده ،تا فردا صبر کنین اگر باز هم تب کرد آنتی بیوتیک هایی رو که براش تجویز کردم بهش بدین ! عفونت ته گلوت بود ،قربونت برم میدیدم هی گلوت رو صاف میکنی ! یادم اومد اون روز آنوشا گلی یک کمی آبر...
26 مرداد 1392

طفلکم ...

این روزا بیشترین سهم از تفکرات من شده بچه ای که گمشده ،محمد طاها ... مخصوصا این روزا که تو همش مریضی و تب دار و نیاز به مهر و محبت و رسیدگی بیشتری داری ! وقتی بهش فکر میکنم جیگرم کباب میشه ،این که الان کجاست ؟چه کار میکنه ؟کی نازش رو میخره ؟ اون بچه دقیقا توی سن دندون درآوردنه و نیاز به مادرش داره ،مادری که براش مادری کنه ! شاید سالانه بچه های زیادی گم و یا دزدیه بشن ولی این یکی خیلی قلب من رو به درد آورد عزیزم ... نمیدونم شاید اینکه حادثه توی نزدیکی ما رخ داده یا اینکه انقدر اذهان عمومی رو درگیر کرده باعث شده من مدام به فکر اون بچه و مادرش باشم و با هر بار ماما گفتن و احساس نیاز کردن تو بغض تمام گلوم رو پر کنه ! شاید هم به این خ...
26 مرداد 1392

هم بازی !

از چند وقت پیش با خاله شیوا تصمیم گرفتیم رفت و آمدمون رو بیشتر کنیم تا شما و انوشا همبازی هم سن و سال خودتون داشته باشین و بتونین دوستای خوبی برای هم بشین ... اما ... احساس میکنم هنوز زوده ،چون آنوشا متاسفانه زدن رو یاد گرفته و شما هم هنوز دفاع از خودت رو بلد نیستی و مدام آنوشا میچزونتت و شما هم گریه میکنی ! اون هفته ای رفتیم خونه شون که نه اسباب بازی هاش رو به تو داد و نه اجازه میداد به هیچکدوم از وسایل خونه شون دست بزنی و مدام هم در حال چنگ زدن به مو و گوش شما و نیشگون و گاز گرفتن بود ! البته آنوشا هم همش یک سال و هفت ماهشه و هنوز خیلی کوچولوئه اما خوب دیدن اذیت شدن شما هم برای من خیلی ناراحت کننده است !!! دیروز هم اونا اومدن خون...
22 مرداد 1392

تمرین نقاشی !!!

امروز با خودم گفتم کاش با هم تمرین نقاشی کنیم آخه دوست دارم تو هم مثل خودم خوش خط بشی و نقاش و صد البته هنرمند ... این شد که جعبه مدادرنگی و دفتر نقاشیت رو آوردم تا با هم تمرین کنیم ! اول که مداد رنگی ها رو ریختی بیرون ... بعد به شیوه خودت شروع کردی به خط کشیدن توی دفتر نقاشیت ! بعد از چند دقیقه تمرین خسته شدی و مدادها رو پرت کردی و میخواستی دفترت رو پاره کنی ! اینجا دیگه من وارد عمل شدم و دفتر رو ازت گرفتم ! رفتی سراغ لاک پشت چشم درشتت که جدیدا خیلی توجه ت رو جلب کرده !!! راستی فردا عید فطره ،به احتمال ۹۰٪ امروز میریم ییلاق پیش مامان جون و آقا جون ! ...
17 مرداد 1392