کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

غرغرو ...

ساعت 5:50 دقیقه بعد از ظهره و من هنوز نتونستم یه شونه به موهام بکشم !   به خاطر جنابعااااااااااااااالی ها !   وبلاگتم الان آپ میکنم به این خاطره که کنار لب تاپ روی پام خوابیدی و داری شیر میخوری !!! از پریشب سرما خوردی ,یعنی جمعه شب رفته بودیم مهمونی و یکی از دوستامون سرما خورده بودن و یحتمل از ایشون گرفتی ... دیروز و پریروز بهتر بودی ,اما امروز از صبح که بیدار شدی مدام غر میزنی و گریه میکنی و گاها هم گوشت رو میکشی ... یه وقتایی هم با حرص انگشت من رو توی دهانت میکنی و با حرص با لثه هات گاز میگیریش یا همین کار رو با سر شیشه شیرت می کنی ! نمیدونم دندون توی راهه یا نه !؟ اما اگر هست امیدوارم زودتر تشریف فرما بشه و پسر...
24 بهمن 1391

فری !

این روزا همش میریم خونه خاله فری اینا ,برای کمک به خاله فری توی جمع کردن اسباب و اثاثیه خونه بابایی ...   اصلا خوشایندم نیست ,اما خوب دوست دارم کمک کنم ! انگار یه جورایی خاله مریم و خاله بچه هام هستن ...   بگذریم ... دیروز خاله فری کتاب خونه رو ریخته بود بیرون و داشتیم جمع میکردیم که چند تا کتاب به شما داد ! اینها هم غنایم ما ! کتاب ماجراهای پو ,شخصیت کارتونی مورد علاقه خاله فری وقتی کوچولو بود ! کتاب ماجراهای پو یه سری کتاب کودک شمع تزیینی crazy frog که اون هم از شخصیت های کارتونی مورد علاقه خاله فری بود ! و چند تا گیره تزیینی ... برچسب این اسباب بازی رو هم مامان جون شب که رفتیم خونه ...
21 بهمن 1391

نمیدونم ...

نمیدونم چرا این روزا از دست من خوب غذا نمیخوری ...     از دست همه میخوری هااااااااااااا ,ولی من که میخوام بهت غذا بدم دهانت رو میبندی یا پوف میکنی !   این موضوع خیلی ناراحتم کرده !
21 بهمن 1391

خاله سمیرا ...

امروز مهمون داشتیم ...   خاله سمیرا (دخترعموی مامان) و رضا که دیگه کوچولو نیست و برای خودش مردی شده ... من و خاله سمیرا که خیلی دوستش دارم روزهای خوشی با هم داشتیم ,بیشتر خاطرات کودکی من و سمیرا با هم رقم خورده ... یادش به خیر ! حالا انقدر بزرگ شدیم که مادر شدیم ,البته خاله سمیرا مادر یه آقا پسر 11 ساله و من هم که هنوز در ابتدار راهم ...   نهار پیشمون بودن و یه هدیه هم برای شما آورده بودن ! خیلی خوش گذشت ... ...
19 بهمن 1391

استودیوی عکاسی !

احساس میکنم کوه کندم ... جدی میگم ! باور کن ...   عکاسی از تو خیلی سخته !!! این رو دیگه من یکی خوب میدونم ,به خاطر جدی بودنت و اینکه به هر چیزی نمیخندی ,اما خوب بالطبع عکاسی حرفه ای سخت تر هم میشه دیگه ! امشب رفته بودیم آتلیه عکاسی سها تا از شما عکسای ژورنالی بگیریم ! احساس میکنم کوه کندم ... جدی میگم ! باور کن ... عکاسی از تو خیلی سخته !!! این رو دیگه من یکی خوب میدونم ,به خاطر جدی بودنت و اینکه به هر چیزی نمیخندی ,اما خوب بالطبع عکاسی حرفه ای سخت تر هم میشه دیگه ! امشب رفته بودیم آتلیه عکاسی سها تا از شما عکسای ژورنالی بگیریم ! راستش نمیدونم چند درصد عکسا خوب شدن ,آخه شما با اینکه با دوربین غریبه نیستی ولی خوب...
18 بهمن 1391

شیره بادام !

از دیروز تصمیم گرفتم دیگه یواش یواش فرنی و حریره بادام رو جایگزین سرلاک کنم !   دیشب 10 تا دونه بادام رو خیس کردم و نزدیک ظهر پوستشون رو کندم و با الک سیمی رنده شون کردم و ریختمشون توی آب جوش تا خوب شیره شون رو پس دادن ,بعد با چای صاف کن پارچه ای صافشون کردم و تفاله ها رو خودم خوردم و برای شما توی شیره بادام دو تا پیمونه سرلاک ریختم و شما هم خیلی خوشت اومد !   یواش یواش دیگه تفاله اش رو هم برنمیدارم تا شما بادام کامل بخوری گلم ,برای استخوان بندی خیلی مفیده!   فقط سختیش اینه که همه بادام ها باید چشیده بشن تا تلخ نباشن ,چون برای شما ضرر داره و مامان جون میگه بادام تلخ شیرخوار رو گنگ میکنه !!!   امروز صبح خال...
8 بهمن 1391

وقتی توی شکم مامان بودی ...

چند روز پیش داشتم قفسه کتاب خونه رو که به یمن ورود شما کلی از کتاب هاش به کتابخونه نزدیکمون سپرده شد رو تر و تمیز میکردم که چشمم به یه پاکت بزرگی که حاوی پرونده دوران بارداریم بود افتاد و رفتم به اون روزا ... سونوگرافی ها رو دیدم و باز هم متحیر شدم و خدا رو هزار بار شکر کردم ! گفتم از سونوهات عکس بندازم و توی وبلاگت بذارم تا برای همیشه یادگار بمونن و وقتی بزرگ شدی و قد کشیدی و رعنا شدی ببینی که اون روزا چقدر کوچولو بودی ... اولین سونو "هفت هفته و یک روز" اولین سونو "هفت هفته و یک روز" "دوازده هفته و چهار روز" "بیست و دو هفته و سه روز" "بیست و سه هفته و شش روز" "سی و سه هفته" اینم فکر کنم حدودای "سی و ...
4 بهمن 1391

قبل از اینکه بیای ...

همین نیم ساعت پیش باهم حمام کردیم و الان هم شیرت رو خوردی و روی پاهای من داری میخوابی ... خیلی لذت بخشه ! انقدر که بغض گلوم رو گرفته و دارم سعی میکنم گریه نکنم !!!   چی شد که تصمیم گرفتم باز هم برات درد دل کنم !؟   آهاااااااااااا ... چشمم به خونه افتاد و خونه رو مقایسه کردم با روزهایی که نی نی نبود !!! همین نیم ساعت پیش باهم حمام کردیم و الان هم شیرت رو خوردی و روی پاهای من داری میخوابی ... خیلی لذت بخشه ! انقدر که بغض گلوم رو گرفته و دارم سعی میکنم گریه نکنم !!! چی شد که تصمیم گرفتم باز هم برات درد دل کنم !؟ آهاااااااااااا ... چشمم به خونه افتاد و خونه رو مقایسه کردم با روزهایی که نی نی نبود !!! همه چیز ...
1 بهمن 1391