کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

سال نو مبارک ...

کیان عزیزم سال نو مبارک ... امسال بر سر سفره هفت سین خیره به رقص ماهی قرمز تنگ بلور دعا کردم و دعایم این بود !                                                         سایه حق                                   &n...
30 اسفند 1391

قالب نوروزی پسرم !

میبینی تو رو خدا !؟   صبح روز بیست و هشتم اسفند در حالی انقدر کار سرم ریخته که نمیدونم باید چه کار کنم دارم قالب وبلاگ شما رو برای عید نوروز و رسیدن بهار عوض میکنم !!! باورت نمیشه انقدر کار دارم که اولویت انجامشون رو از دست دادم و فقط بهشون فکر میکنم ... کلی هم ایده دارم که مطمعنم 99.9%شون توی این روزای آخر سال با این همه شلوغی و تراکم کار اصلا انجام پذیر نیست ,ولی خوب سعی میکنم تا پایان سال کارهام تموم شه ! امروز از 6 صبح بیدار بودماااااااااااا ,ولی فعلا فقط پرده اتاق خواب خودمون رو انداختم توی ماشین لباسشویی و حس انجام بقیه کارها رو ندارم فعلا ,دستم هم به شدت درد میکنه ... ولی خوب خدا رو شکر چیدمان خونه خاله فری کاملا تموم...
28 اسفند 1391

ایستادن کمکی ...

این روزا دستت رو به هر جایی بند میکنی تا بلندشی و بایستی ... مبل ,مامان و بابا ,یه وقتایی سطل لگوها و ... امروز هم که میله های محافظ تختت رو کشف کردی ! قربون ایستادنت برم من ,البته من از پشت با یه دست مراقبت بودمااااااااااا فضول خان باز که توجهت به دوربین جلب شد و کارت یادت رفت !!! ...
25 اسفند 1391

لقمه ای برای کیان ...

یه چند روزیه که صبح ها نون و پنیر میخوری ... البته نمیجوی ,چون هنوز دندون نداری ... یک خورده که خیسش میکنی و با لثه هات اینور و اونورش میکنی درسته قورتش میدی ... بابایی هم روش با قاشق بهت چایی شیرین میده ,که البته من این یکی رو مخالفم !!!   دیدم آرام جون مامان آمیتیس بانو عکس لقمه هاش رو گذاشته ,منم امروز صبح عکسیدم تا برات بذارم ببینی ... اینم لقمه هات که قطار شدت برن توی دهانت و شما هم قورتشون بدی ,نوش جونت عزیزم ! ...
23 اسفند 1391

کیان و لباسشویی

امروز لباسشویی روشن بود و شما خودت رو با روروئک رسوندی بهش و مشغول وارسی شدی و کلی هم لذت بردی ... اینم شما و لباسشویی ! اینم شما و لباسشویی با دیدن دستشویی که درش باز بود تصمیم گرفتی بری اون وری ... اما چون رانندگیت اندازه باباییت خوب نیست نتونستی از تنگه بین لباسشویی و دیوار راهرو رد بشی و ناامیدانه سر بر روروئک گذاشتی ... خوب چه کار کنیم مامان جون ,لباسشوییمون بزرگه و توی آشپزخونه جا نمیشه و بابایی جاش رو توی راهرو تعبیه کرده ! ...
20 اسفند 1391

دوباره رفتیم آتلیه !!!

امروز صبح دوباره رفتیم آتلیه سها ! اون دو سه تا دکوری رو که مونده بود گرفتیم و شما هم نسبتا خوش اخلاق تر بودی ... بعد هم طی یک عملیات انتحاری از بین حدودا 700 تا عکس 46 تا رو انتخاب کردیم برای چاپ ! به قول بابایی آدم دلش میخواست همه رو چاپ کنه !!! زمان انتخاب عکس شما هم خیلی اذیت شدی و هم خیلی اذیت کردی ما رو ,اما خوب خدا رو شکر تموم شد و میریم تا یک سالگی ... اینم شما و خانوم عکاس ... اینم شما و خانوم عکاس ... اینم تلاش های بابایی برای کاهش فضولی های شما و خندوندنتون !!! ...
5 اسفند 1391

استرس خونه تکونی ...

من اصلا اهل استرس نبودم و نیستم ...   این رو بعدها میفهمی گلم ,اما این روزا به شدت استرس خونه تکونی دم عید گرفتتم ...   شبها از فکر و خیالش خوابم نمیبره و روزها هم کاری انجام نمیدم و بعد از ظهر تا آخر شب رو هم معمولا خونه بابااینا میگذورنیم ... پارسال یه خانومی اومد کارا رو انجام داد و الحق هم که عالی کار کرد ,اما امسال کار نمیکنه !!! به هرکی هم که سپردم کارگر خوب سراغ نداره ! فکر کنم باید خودم دست به کار بشم ... اما این بابایی نمیذاره که ,ایششششششششش !!! همش میگه ولش کن ,خونه تمیزه ... از یه طرف هم برای شما نگرانم ,به خاطر بوی مواد شوینده و اینکه زمانی که مشغولم نمیتونم مثل همیشه و باب میلم بهت رسیدگی کنم ! ش...
5 اسفند 1391