کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

خاله مریم ...

صد بار به این خاله مریمت گفتم که بابا انقدر واسه کیان لباس و خرده ریز نخـــــــــــــــــــــــــر !!!   خودم کم میخرم ,این خاله هات هم هی میخرن ! دیشب دوباره خاله مریم اومد با چند تا چیز خوشگل ,مثل همیشه ! اون عروسکه رو یادته برای سرسیسمونیت خریده بود !؟ تی شرتش رو هم رفته برات خریده ! اینم یه شلوارک مشکی پارچه ای خوشگل ,نمیدونم چرا تو عکس اینطوری افتاده !!! و 2 مداد با سری های خوشگل ! ...
17 ارديبهشت 1392

کیان تعمیرکار ...

اول بگم که من عاشق عکسهای فول کالرم ,مثل عکسهای این پست !   و دوم اینکه به خاطر خرج و مخارج بالای شیرخشک و پمپرز بالای شما من و بابایی تصمیم گرفتیم بذاریمت یه جا کار کنی ... و گاراژ ماشینهای سنگین گزینه خوبی بود ,شما هم که مثل همه پسر بچه هاااااااااا عاشق ماشین و ماشین بازی !!!   شوخی کردم بابا ,نترس حالا حالاهااااااااااااااااااااااا خرجت گردن خودمونه ... اینم عکس های چند دقیقه بازی با ماشین هات ... تا دوربین رو دست من میبینی زل میزنی بهش ! مشغول بازی میشی و ماشینت رو به سمت خودت میکشی ... قسمت بار از دستت در میره و میخوره توی صورتت ,فدات بشم ! و گریه ... و دوباره مشغول میشی ...
17 ارديبهشت 1392

پست جا مونده ,ایمن کردن خونه !

این پست از دوران ده ماهگیت جا مونده ... اینو چند روز پیش که داشتم عکسهای ده ماهگیت رو گلچین میکردم فهمیدم ... فکر کنم مربوط به بعد از عیده ,چون همون موقع ها جنابعالی دست فرمونتون خوب شد و ما شروع به ایمن سازی خونه از نوع جدید کردیم ... یادش به خیر ,یه روزی توی این راهرو 2 تا پادری دم در حمام و سرویس بهداشتی بود و بین سرویس و حمام و جاروبرقی و بخارشوی ... انقدر شما با روروئک گیر کردی به پادری ها و جیغ کشیدی و جاروبرقی و بخارشوی رو دنبال خودت کشیدی و کوبیدی به در و دیوار که ما همه رو جمع کردیم و جا رو برای شما باز کردیم ... یواش یواش اتاق خواب من و بابایی داره تبدیل به سمساری میشه !!! اینم شما در حال خرابکاری و جمع کردن فرش مانن...
16 ارديبهشت 1392

اتفاق ,حادثه یا چشم زخم ؟

دیشب مردم و زنده شدم ...   همه میگن چشم خوردی ! امان از این چشم زخم ... دیشب تولد امیر مهدی بود و ما از ظهر رفته بودیم خونه خاله الهام اینا ! خیلی خوش گذشت ,واقعا خوش گذشت ...   ولی حیف که از دماغمون دراومد !!! دیشب مردم و زنده شدم ...  همه میگن چشم خوردی ! امان از این چشم زخم ... دیشب تولد امیر مهدی بود و ما از ظهر رفته بودیم خونه خاله الهام اینا ! خیلی خوش گذشت ,واقعا خوش گذشت ... ولی حیف که از دماغمون دراومد !!! بعد از کلی خوش گذروندن آخر شب که خواستیم برگردیم من رفتم توی اتاق که لباسم رو تعویض کنم و شما هم توی هال کنار خاله الهام نشسته بودی ... خیالم راحت بود ! که یهو با صدای جیغ و تبعا گریه ...
15 ارديبهشت 1392

پارک !

دیروز عصر با خاله فری بردیمت پارک ...   اما اصلا خوشت  نیومد !!! آخه پارک رفتن که برنامه هر روز مائه اما دیروز شما رو تاب و سرسره سوار کردیم و اصلا خوشت نیومد و کلی هم گریه کردی ... این هم سریال تاب سواری شما ... یه نگاه به بچه هایی که منتظر خالی شدن تاب بودن کردی ! و بعله گریه !!! و گوله گوله اشک ... اینم سرسره ! بعد از پشیمون شدن از بازی کردن شما به خوردن سرلاک عصرونه توی پارک بسنده کردیم و برگشتیم خونه ... و اما اتفاقی که دیشب خیلی ناراحتمون کرد !!! اومدیم با بابایی بریم بیرون که زمان نشوندن شما توی صندلی ماشینت دیدم که کمربندهایی که از ماشین به صندلی ماشین متصل هستن باز شدن ... ...
12 ارديبهشت 1392

شیـــــــــــــــــــــــــر ...

نمیدونم این روزا چته مادر !؟   خودت اذیت میشی و کلی هم ما رو اذیت میکنی ... همه میگن دندونای بالا تو راهن و همه اذیت شدن هات به همین دلیله ,خدا کنه همین باشه !   چند روزیه که اصلا شیر نمیخوری !!! من و بابایی حسابی کلافه شدیم ,من غصه میخورم و بابایی حرص ! البته وضع خیلی بدتر بودهاااااااااا ,یه چند روزی که تقریبا هیچی نمیخوردی جز بیسکوییت مادری که مثل سرلاک درست میکردم و خرمای پوست کنده ,ولی خوب حالا بهتر شدی ,حداقل سوپ هات رو هم بهتر میخوری ,اما شیر نه ! از دیروز صبر میکنیم وقتی میخوابی و خوابت سنگین میشه پستونک رو از دهانت بیرون میکشیم و شیشه رو به جاش میگذاریم و شما تا ته شیشه میخوری و بعد یک لبخند خوشگل توی خواب ت...
8 ارديبهشت 1392

انحراف چشم ...

خدا رو شکـــــــــــــــــــــــــــر ...   خیالمون راحت شد !   از وقتی به دنیا اومدی من و بابایی همیشه فکر میکردیم انحراف چشم داری و کلی غصه میخوردیم و همش به فکر درمان از همین الان بودیم ! تا اینکه با دکتر متخصصت درمیون گذاشتیم و گفت من چیزی احساس نمیکنم اما بهتره با متخصص انحراف چشم کودکان مشورت کنین و اگر لازمه درمان رو از همین الان شروع کنین ... منم کلی گشتم و از بهترین متخصص انحراف چشم کودکان که دکتر سنجری هست برات وقت گرفتم و منشی ایشون برای یکم خرداد وقت دادن ... بابایی هم که صبرش تموم شده بود گفت حالا بریم پیش یه دکتر دیگه که گشتم یه دکتر زبده دیگه به نام دکتر احدزاده گان پیدا کردم و امروز رفتیم پیشش ... ای...
7 ارديبهشت 1392

کلاه سفیده ...

کلاه سفیده رو یادته !؟ همونی که توی اولین پیاده روی بهاری مون گمش کردیم ! دیروز که با خاله فری رفته بودیم پیاده روی ,خاله فری این کلاه سفیده رو دید و جای اون کلاهی که گم کرده بودیم واست خریدش ! همون موقع هم تگش رو کند و گذاشتش رو سرت و شما هم از سرت برداشتی و انداختیش زمین و من هم از روش با کالسکه رد شدم ! ایناهاش (البته له شده) این بلوز شورت رو هم زندایی زهرا برای شما از بندر عباس سوغاتی آورده که علی رغم خوشگل بودنش بهت کوچیکه و من هم گذاشتمش کنار ,حیف ... این تی شرت خوشگل رو هم زندایی اشرف (زندایی مامان) وقتی رفته بودیم خونه شون بهت داد ,مرسی ! ...
29 فروردين 1392

کیان و گوشی تلفن !!!

راستی این پست رو باید صبح میگذاشتم ,نرسیدم ,حالا میگذارم !!! کلا شما عاشق هر چیزی غیر از اسباب بازی هاتی ,یا حداقل اونها رو از اسباب بازی هات بیشتر دوست داری ... صبح داشتم اتاق خواب رو مرتب میکردم که دیدم از جیغ و ویغ های این روزای شما خبری نیست و حتی غرغر هم نمیکنی ,اومدم بهت سر بزنم که دیدم بعـــــــــــــــــــــله مشغولی اساسی ... اونم با چی !؟ با گوشی نازنین تلفن !!! حالا چطوری در پشت گوشی رو باز کرده بودی و باطریش رو درآورده بودی الله اعلم ... اومدم دیدم حسابی مشغولی ... با صدای چلیک دوربین سرت رو بلند کردی و با اعتماد به نفس کامل و لبخند بر لب زل زدی به من که چیه !؟ تازه خوشحاااااااااااال هم بودی ! ...
26 فروردين 1392