کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

خواب کیانانه ...

دیشب که خواب بودی گفتم یه چندتا عکس از خوابیدنت توی اتاقت بگیرم که بمونه یادگاری ! قربونت برم ... انقدر خسته بودی که برق رو که روشن کردم و کلی عکس هم انداختم اصلا تکون هم نخوردی !!! قشنگم ،خوب بخوابی همیشه ! ...
31 خرداد 1392

بی قرار ...

دندوناتم دراومد و الا میگفتم از دندوناته ... بی قراری هات رو دارم میگم ،یا شایدم تا الان شما زیادی پسر خوبی بودی و مامان عادت نداره !!! به هر حال که این روزا خیلی بی قراری ،همش در حال دویدن و زمین خوردن و غر زدن و گاهی هم جیغ کشیدن ! مضاف بر اینکه هر از گاهی هم یه سر به کابینت های آشپزخونه میزنی که خدای نکرده نکنه مامان کم و کسری داشته باشه ! الان ساعت ۳ صبح روز پنج شنبه است و شما یک روز و شب کلافه کننده رو برای مامان رقم زدی ... همین الان خوابیدی اونم این شکلی ،راستی این متکا سفیده که گلای صورتی و بنفش داره رو از ییلاق آوردیم ،به درخواست من مامان جون داد به شما که روی پای من راحت تر تکون بخوری ! دندوناتم دراومد و الا میگفتم ا...
30 خرداد 1392

تحول جدید ...

یک تحول جدید تو راهه ...   احتمالا اسباب کشی داشته باشیم ! فقط موندم با شما من چه جوری اسباب کشی کنم !؟ همین دیشب که عمو سیداینا خونه مون بودن تا یک لحظه ازت غافل شدم رفتی سر کابینت و تا بابایی اومد بگیرتت سطل روغن رو خالی کردی وسط آشپزخونه !!! بابایی فقط لباس خودش و شما رو درآورد و بردت حمام ،منم یه نیم ساعتی مشغول تمیز کردن کف آشپزخونه و کابینت بودم ! وای نمیدونی چقدر سخت بود ،مگه پاک میشدن این روغنا !؟ یک رول حوله کاغذی رو مصرف کردم تا تمیز شد !!! روغن فدای سرت ،این روزا مدام میترسم از اینکه اتفاقی برای خودت بیافته !!! همین چند روز پیش سفره رو از روی کانتر آشپزخونه کشیدی و نزدیک بود خورش داغ بریزه روت مامانی گلم ! ...
29 خرداد 1392

بابایی تولدت مبارک !

ای وای ... نمیدونم چرا get smile روی این لب تاپ جدیده نصب نمیشه !؟ میخواستم یه پست خوشگل واسه بابایی بذارم هاااااااااا  ... ایشش به این apple !!!     امروز تولد ۳۴ سالگی باباییه ... باباجون تولدت مبارک ... حسین عزیزم تولدت مبارک ...     حسین عزیزم از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد شتاب طپیدن قلبم رو به فزونی یافت ... امروز ثانیه ها نام تو را فریاد میزنند و من در اوج عشق خود را در پستوی زمان تنها حس نمیکنم ... تولدت مبارک ... ...
28 خرداد 1392

دندون ششم !

این دندونه صبح نبودااااااا ...   امروز از صبح طبق معمول این روزا که برای دندون درآوردن اذیت میشی غرغر کردی و همش میخواستی بغلت کنم که من هم بغلت کردم اما دست چپم دیگه داغونه فکر کنم !!! بعد از اینکه نهار خوردی دیدم تنت خیلی داغه ،بهت استامینوفن دادم و خوابیدی و منم کنارت دراز کشیدم و مشغول تماشای تکرار سریال ساختمان پزشکان شدم (عاشق شخصیت خانوم شیرزادم) ،سریال که تموم شد تلویزیون رو خاموش کردم و خواستم کنارت یه چرت بزنم که دیدم به پهلو شدی و برای اینکه تنت درد نگیره اومدم طاق باز بخوابونمت که از خواب پریدی ... یکی نیست بگه چه کار داری بچه رو ،خوب شاید دلش خواسته به پهلو شده !!! خلاصه ،طبق معمول خودم رو به خواب زدم و فکر کردم ش...
24 خرداد 1392

دندون پنجم !

دیشب تا صبح غرغر کردی و برای اولین بار از خواب بیدار شده بودی و خوابت نمیبرد ...   چند روز پیش سفیدی این دندونه رو زیر لثه ات دیدم هاااااااااا ولی فکر نمیکردم امروز دربیاد ،شاید هم همون دیشب دراومده ... خلاصه که امروز دیدم دندون نیش سمت چپت خودنمایی کرده ،مبارکه ! اینم دندون پنجمت ... ...
19 خرداد 1392

سیم کارت !!!

امروز خسته و کوفته از راه رسیده بودیم (یه چند روزی رفته بودیم ییلاق پیش مامان جون و آقا جون) و منتظر بودیم تا از بیرون واسمون غذا بیارن ... بسیار گرسنه !!!  شما هم که کلا علاقه داری کیف ipad بابایی رو بریزی بیرون طبق معمول رفتی سر کیف بابایی و من هم بی خیالت شدم تا نهار رو بیارن ...  بعد از یه چند دقیقه داشتم وسایل رو جا به جا میکردم که یاد کاتری افتادم که توی کیف باباییه و اومدم بهت سر بزنم که دیدم انگاری داری یه چیزی رو میجوی !!! دویدم انگشت انداختم توی دهانت و دیدم بعـــــــــــــــــله یکی از سیم کارت های بابایی توی دهان شماست و شما هم در حال جویدن و سعی برای قورت دادنش ... ای بابا خوب این چه کاریه بچه !؟ اصلا من نم...
17 خرداد 1392

آپتـــــــــــــــامیل سه !

از امشب رسما مصرف آپتامیل 3 رو شروع کردیم !   یادمه آپتامیل 2 رو هم یک ماه زودتر شروع کردیم ,البته اون موقع شما سیر نمیشدی اما الن دلیلش اینه که فقط دو تا قوطی دیگه آپتامیل 2 داریم ...   قعلا مخلوط میخوری ,یعنی سه پیمونه آپتامیل 2 و دو پیمونه آپتامیل 3 ... امیدوارم خوشت بیاد !
10 خرداد 1392

شکست !

به ندرت پیش میاد توی برنامه ها و پروژه هایی که برای شما دارم شکست بخورم ... ولی امشب توی اولین قدم شکست خوردم !!!   یا شما دیگه غیر قابل برنامه دادن شدی یا من ضعیف ! این روزا مثل اون وقتا که کوچولو بودی دوباره عادت کردی روی پا بخوابی ,همش هم به خاطر زمانیه که برای شیرخوردن میگذاشتمت روی پام و البته ارزش داشت و شما دوباره شدی همون شیرخوار خودمون ! امشب اومدم در آخرین ساعات یازده ماهگیت عادتت بدم که دیگه خودت بخوابی که بعد از کلی شیطنت و اذیت و آه و ناله و بلند شدن و نشستن بابا جونتون فرمودن :عذاب نده بچه مو ... منم گفتم :پس بیا خودت بخوابونش من دیگه کمر درد و زانو درد کلافه م کرده ... ایشون هم از خدا خواسته پذیرفت و طبق معم...
10 خرداد 1392