کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

یهویی ...

همین نیم ساعت پیش از ولایت آبا و اجدادی پدری برگشتیم ... منتظرم تا شما بخوابی بلکه بتونم دوش بگیرم !!! اصلا قرار نبود این هفته بریم ,چهارشنبه شب داشتیم از پیاده روی برمیگشتیم که بابایی زنگ زد روی گوشیم و گفت این هفته حتما باید بریم به این خاطر که توی ختم زندایی مامان جون هم شرکت کنیم !   حالا چرا قرار نبود بریم !؟ آخه پنج شنبه قرار بود ما و دوستای مامی سایتیمون همدیگه رو ببینیم ... چقدر ذوق و هیجان داشتم برای اون قرار ... وقتی قرار شد بریم کلی ناراحت شدم ,اما خوب یه وقتایی یه کارایی رو نمیشه نکرد ! اینم شما توی ولایت خوش آب و هوا ،این همون درخت گیلاسیه که عید با شکوفه هاش عکس گرفتیم !   همین نیم ساعت پیش از و...
27 ارديبهشت 1392

سومین دندون !

از دیروز هی میدیدم صدای دندون به هم ساییدن از توی دهانت میادهاااااااااااا ,اما دلم نمیومد اذیتت کنم و دهانت رو به زور باز کنم و ببینم ,آخه خیلی بدت میاد !   اما امروز فضولیم گل کرد و با خنده و شوخی و بازی سرت رو گرم کردم و انگشتم رو توی دهانت کردم و دیدم بعلــــــــــــــــــــــــه دندون جلوی بالا سمت چپ هم خودشون رو نمایش دادن ... مبارکه ... اینم سومین دندونت ... ...
25 ارديبهشت 1392

موفقیت ...

خب خدا رو شکر ,انگار داریم موفق میشیم !   مرسی خاله سمیرا ... همین الان روی پای من خوابیدی و داشتم توی دلم از خاله سمیرا تشکر میکردم که انگیزه ام رو برای گرسنه نگه داشتن تو قوی تر کرد ...   امروز صبح قبل از اینکه با خاله سمیرا صحبت کنم بهت یه دونه زرده تخم مرغ و چهار تا دونه بیسکوییت مادر داده بودم برای صبحونه و تصمیم گرفتم که بهت نهار ندم ... خلاصه که بهت نهار ندادم و شما بعد از اینکه 2-1 بار توی خواب شیر خوردی 2-1 هم توی بیداری خوردی و این هم برای من موفقیت بزرگی بود ... من هم به عنوان جایزه برای عصرونه بهت یه دونه نصفه موز و دو تا دونه خرمای پوست کنده دادم ! الان هم کلی غرغر کردی (فکر کنم از گرسنگی) و خوابیدی ,شی...
23 ارديبهشت 1392

گرسنگی ...

امروز داشتم با خاله سمیرا (دختر عموم) تلفنی صحبت میکردم که حرف از شیر نخوردن و اذیت کردن و اذیت شدن شما شد ...   وقتی بهش گفتم :که شما دیگه رسما فقط تو خواب شیر میخوری گفت :بچه جاریش هم همینطور شده و بعد از یک مدت هم دیگه توی خواب هم شیر نخورده و شیر رو ول کرده ... گفت :تنها راهش گرسنه گذاشتنته ,انقدر گرسنه که توی بیداری هم شیشه رو بگیری ... البته هفته پیش یکی دو بار این کار رو کردم هاااااااااا خوبم جواب داد و توی بیداری شیر خوردی ,اما دیگه دلم نیومد ...   تصمیم گرفتم دوباره گرسنه ت بذارم ... ببخشید ,خودم هم خیلی ناراحت و نگرانم اما لازمه که تا دو سالگی شما حتما شیر بخوری ... الانم روی پای من داری برای خواب بعد از ظ...
23 ارديبهشت 1392

کمـــــــــــر درد ,پــــــــــــا درد ,شیــــــــــــــــــر ...

ساعت 1:20 بعد از نیمه شبه و تو روی پای من خوابیدی و در حالی که دارم آروم آروم تکونت میدم منتظرم تا خوابت سنگین شه !!! همین چند دقیقه پیش چنان خنده ای کردی توی خواب که منم از خنده ت خنده م گرفت ... قربونت برم ... قربونت میرم اما دیگه دارم یه جورایی خسته میشم مامان جون !   کمرم و پاهام خیلی درد میکنن و با هر تکون شما روی پام این درد تشدید میشه ... هنوز هم توی بیداری شیر نمیخوری ,فقط توی خواب ... ساعت 1:20 بعد از نیمه شبه و تو روی پای من خوابیدی و در حالی که دارم آروم آروم تکونت میدم منتظرم تا خوابت سنگین شه !!! همین چند دقیقه پیش چنان خنده ای کردی توی خواب که منم از خنده ت خنده م گرفت ... قربونت برم ... قربونت میرم اما ...
23 ارديبهشت 1392

فضولی تو یخچاااااااااال !؟

این روزاااااااااااااااا فقط منتظری تا در یخچال باز بشه ... اونوقته که با سرعت تمام با روروئک خودتو به یخچال میرسونی و اول از همه هم میری سراغ در یخچال و سس های کچاب تک نفره رو برمیداری ... خیلی دوستشون داری ,منم از اونجا برشون نمیدارم ! اینم شما در حال لیسیدن سس !!! ... ...
19 ارديبهشت 1392

ده قدم ...

این روزا کلا شما راه رفتن رو به هر کاری ترجیح میدی مامانی ... امروز صبح هم بعد از بادکنک بازی راه رفتی ,اما اینبار ده قدم ! خوشالیم رو نمیتونم وصف کنم ... قیافه هیجان زده ت زمان راه رفتن خیلی بامزه ست ! نمکدون من ,ماشاالله ... بعدشم کنترلت رو از دست دادی و افتادی و دراز کشیدی و گریه ... ...
18 ارديبهشت 1392

بادکنک ...

دیشب داشتم به بابایی میگفتم :که شما از لمس بادکنک چندشت میشه که گفت :تنها راهش اینه که کلی بادکنک بادکنی و بریزی جلوی کیان تا این احساسش برطرف بشه ... رو به رویی با واقعیت ! یهویی یاد بادکنک هایی افتادم که چند سال پیش با عمو سیداینا از بازار خریدیم ,اونا برای امین و معین خریدن و من هم برای بچه آینده م و توی یخچال نگه شون می داشتم تا الان ... رفتم همه رو آوردم و باد کردم و ریختم جلوت !!! اولش خیلی ازشون خوشت نیومد ,انگار یه جورایی میترسیدی ... اما بعد انقدر رنگهای قشنگشون جذبت کردن و بابایی هم باهات بازی کرد که باهاشون کنار اومدی ! امروز صبح هم کلی باهاشون بازی کردی ! اینم شما و بادکنک ها ... ...
18 ارديبهشت 1392