کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

دندون چهارم !

وای که کشت منو این دندون چهارمت تا خودنمایی کرد ...   هم شما خیلی اذیت شدی ,هم من ... الان هم که دراومده یک آبسه بزرگ اندازه تاول روشه ! امروز داشتم باهات بازی میکردم و میخندوندمت که یهویی دیدمش ,اولش شک کردم ولی کلیاتی که خندوندمت تازه فهمیدم که بعله دندون خان چهارم هم تشریف آوردن ... میگم همش دوست داری یه چیزی رو گاز بگیری هاااااااااا ! اینم دندون چهارمت ... ...
9 خرداد 1392

آشپزخونه !!!

وقتی مامان باج میده به کیان و اجازه میده تا کشو سفره ها رو بریزه بیرون تا مامان به آشپزیش برسه ...   یادش به خیر یه زمانی این کشوها چقدر مرتب بودن ! 1 اینم شرح تصویری ده دقیقه از این روزهای ما ! ...
5 خرداد 1392

دستگیره کشو !

تنها چیزی که توی اتاقت خیلی بهش علاقه داری دستگیره های سرویس چوبته که اگر ساعت ها هم باهاشون ور بری خسته نمیشی !!! امروز صبح که برای تعویض لباست رفته بودی توی اتاقت ... فضول ... ...
5 خرداد 1392

روز پدر ,روز مرد !

قردا روز پدره و من دوباره داغ دلم تازه شده ... یاد زحمتهایی که پدرم برای زندگیمون و شاد بودنمون میکشید داغونم می کنه ... یادش به خیر ,همیشه یکی از بهترین دوستانمون بود و از قضا عاشق دختراش ! امروز با هم رفتیم بیرون و برای پدرم خیرات دادم ,مثل همه پنج شنبه ها ,روحش قرین رحمت باشه !   و اما بعد از پدرم باباییت شد مرد همه روزهام ,مردی که هم همسرم شد و هم جای پدرم رو پر کرد ... این پست رو میگذارم تا از طرف خودم و شما از بابایی تشکر کنم ! همسر عزیزم ,حسین خوبم من و پسرمون قدردان تمام خوبیهای شما هستیم ... دوستت دارم ... ...
2 خرداد 1392

خواب دمرو ..

جدیدا خیلی به خوابیدن دمر علاقه نشون میدی ... توی قیلوله های بین روز اصلا دمر نمیشی ,اما بعد از ظهر که یه 3-2 ساعتی میخوابی و شبها بعد از 2-1 ساعت دمر میشی و دمر میخوابی ... دیشب کلی توی خواب غرغر میکردی ,فکر کنم این دندون چپ بالا خیلی اذیتت میکنه !!! اومدم بهت سر زدم و دیدم چشمهات بازه و داری منو نگاه میکنی ,بغلت کردم و آوردمت توی تخت خودمون بین من و بابایی خوابیدی ... صبح هم که ما بیدار شدیم شما هنوز خواب بودی ,گذاشتم روی تخت بمونی اما از اونجایی که تخت ما گارد نداره هی میومدم بهت سر میزدم که با این صحنه مواجه شدم ... توی خواب دمر هم پاهات رو روی هم انداخته بودی ,قربونت برم ! دوربین رو آوردم و کلی عکس انداختم ,نمک پاش ... ...
1 خرداد 1392

تولد مامان !

دیروز خیلی خوش گذشت ,آش دندونی شما هم محشر شده بود ! خاله ها و دایی و زندایی همه از نهار اومده بودن با کلی کادو و تا آخر شب دور هم بودیم ! راستی بابایی برای کادوی تولدم یه دونه لب تاپ (apple (mac book air با کیف و apple tvش خریده بود ,خوشحال شدم ! آهان ,قبلا گفته بودم که حالا حالاهاااااااااا واسه شما تولد درست و حسابی نمیگیرم ,ولی حالا دیگه بعد از تولد دیروز قطعا میگم که مطمعنا تا حداقل پنج سالگی برای شما تولد اساااااسی نمیگیرم ... سعی میکنم به همین جشن های کوچیک خانوادگی اکتفا کنم ... دیروز شما خیلی اذیت کردی ,مخصوصا موقع کیک . شمع و این حرفاااااااااااا !   گفتم یه چندتا عکس از مهمونی دیشب برات بذارم ,البته تقریبا همه شون...
31 ارديبهشت 1392

شکمو ...

امروز برات چلو گوشت درست کرده بودم ,بسیار خوشمزه ... 3-4 تا قاشق که خوردی دیگه نخوردی !!! منم که دارم سعی میکنم بی خیال این خوردن نخوردن های مقطعیت بشم سینی غذات رو جمع کردم و رفتم غذای خودم رو آوردم ,سالاد الویه ! تا اومدم بخورم دیدم انگاری دلت خواست ,از سیب زمینی و تخم مرغش بهت دادم و دیدم که بعـــــــــــله خوشت اومده و دهانت رو باز کردی برای قاشق بعدی ! منم یه 6-5 تا نوک قاشق بهت دادم ,الویه هم پر از فلفل سیاه و شوید و پیازچه بود !!! بعد از اینکه غذام تموم شد دیدم دهانم داره میسوزه ,نمیدونم اون الویه رو شما چه طوری انقدر با علاقه خوردی !؟ نوش جونت ,فقط امیدوارم فلفلش کار دستمون نده ... راستی فکر کنم دیگه دوره آرامش و پست گذ...
31 ارديبهشت 1392

بی تابی ...

الهی دور سرت بگردم !   امروز نمیدونم چت بود گلم !؟ از صبح همش بداخلاقی کردی مامانی ... انقدر جیغ کشیدی که من رو هم کلافه و عصبی کردی !!! حتی عصر هم که رفتیم خرید و پیاده روی کلی توی کالسکه جیغ کشیدی ...   امروز داشتم ناخن هام رو سوهان میکشیدم که یهویی تو که کنارم نشسته بودی سرت رو گذاشتی روی زانوم ,نمیدونی چه احساسی بهم دست داد ,کلی سرت رو نوازش کردم و بوسیدمت ... الان هم خوابیدی و من موندم و خونه ای که نامرتبه و حس و حال جمع و جور کردنش رو هم ندارم ! کلی هم کار برای پس فردا دارم که تولدمه و نهارش هم میخوام برای شما آش دندونی بپزم !!! راستی از مسافرت تا حالا انگار خوشت اومده هاااااااا ,پیف ایستاده رو میگم ... ...
29 ارديبهشت 1392