کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

گریه توی مراسم ترحیم ...

دیشب خبردار شدیم که دایی علی آقا شوهر عمه لیلا فوت کردن و قرار گذاشتیم امروز صبح بریم برای عرض تسلیت ... اونجا که رفتیم فضا خیلی غمگین و ناراحت کننده بود و از گریه و مویه های وابستگان اون خدابیامرز دل آدم ریش میشد ... من هم که بعد از مامانی و بابایی خودم به قول معروف همیشه اشکم دم مشکمه و یاد روزهای سختی افتادم که خودمون داشتیم و گریه ام گرفت ... شما اول متوجه نبودی ,اما بعد تا نگاهت به من افتاد بغض کردی و شروع به گریه کردی ! قربونت برم که انقدر متوجه ای ,نبینم اشکهات رو ...
4 اسفند 1391

شیر خوردن شیر کوچولوی مامان ...

دیگه بیشتر اوقات شیشه ات رو خودت میگیری ,اونم دو دستی ... امروز هوس کردم از شیر خوردنت عکس بندازم که چون روی پام دراز کشیده بودی با موبایلم عکس گرفتم ! اینم کیان که هم شیر میخوره هم tv میبینه ! کیان که هم شیر میخوره هم tv میبینه ! اینجا متوجه عکاسی مامان شدی و ادا و اطوارات شروع شد ... وا چرا اخم میکنی مامانی !؟ خوبه فقط عکس بوداااااااااااا ... حالا مامان شیشه رو خودش برات میگیره و شما هم دو دستی دستش رو می چسبی ... پاهات رو هم که طبق معمول دور بازوی مامان حلقه میکنی !!! بعد هم که سیر میشی و بازی با شیشه شیر ! اینجا هم بعد از داستان شیر خوری روی پای مامان ایستادی ... ...
2 اسفند 1391

ملچ ملوچ ...

امروز صبح میخواستیم بریم خرید ,اما شما از اونجایی که لثه هات دیگه خیلی میخاره همش غرغر میکردی و اصلا مهلت نمیدادی من حاضر بشم ! آخه همیشه من اول خودم لباس میپشم و بعد هم به شما لباس میپوشونم تا کلافه نشی ... خلاصه اینکه نشوندمت توی هال روی زمین و رفتم توی اتاق ,در حالی که هنوز شما غرغر میکردی !!! بعد از یکی دو دقیقه دیدم دیگه صدات نمیاد ,یک آن ترسیدم ... اومدم توی هال دیدم بعــــــــــــــــــــــله ,گوشی تلفن رو برداشتی و ملچ و ملوچ داری میخوریش و لذت میبری ... اینم از روزگار ما که شما فعلا توی مرحله تجربه های دهانی هستی ,همه چیز رو میخوری ,دقیقا همه چیز رو ,البته به جز دستمال کاغذی ! ...
2 اسفند 1391

نون ...

چند روز پیشا خونه مامان جون اینا که بودیم مامان جون بهت نون سنگک نرم داد و شما هم کلی مشغولش شدی و خیلی خوشت اومد !   فدای نون خوردنت بشم من !!! وقتی نونه خیس شد و دیگه خطرناک شد ازت گرفتیمش کلی گریه کردی ! ...
2 اسفند 1391

خواب آروم ...

دیشب یه خورده نق میزدی و دل درد داشتی ... هر کاری میکردم نمیدونم چرا آروم نمی شدی !!!   آخرش بابایی بغلت کرد و نشست رو مبل و تو رو توی بغلش تکون تکون داد ,منم تا رفتم توی اتاق و اومدم دیدم هر دو تون خوابتون برده ... پریدم موبایلم رو آوردم و عکسیدم ! قربون آرامش جفتتون برم من ! اینم وقتی که گذاشتمت توی تختت ... ...
1 اسفند 1391

لجبازی های کیانانه ...

وقتی آقا کیان نخواد غذا بخوره ...   اینطوری میشه که سر تا پای بنده و خودش میشه سوپ !!! انقدر پوف میکنه غذا رو که مامان زهرا تسلیم میشه و روزی چند دست لباس عوض میکنه و می شوره ! اینم ادا اطوارات وقتی نخوای حتی ازت عکس بندازم ! ...
30 بهمن 1391

صحنه هااااااااا !

این پست رو خیلی وقت بود میخواستم آپ کنم اما آپلود سنتر نی نی سایت خیلی اذیت میکرد مامانی !!! فکر کنم وقتی که بزرگ شدی و مرد شدی با این زیاد مواجه شی ... حالا فکر میکنی این صحنه که سوژه عکاسی مامان شده چیه !؟ این یک فروند جوراب سرهمی آقا کیانه که بر اثر زیاد کشیدن با لثه هاش به این روز دراومده ... این روزا مدام شست پات توی دهانته و از هر فرصتی برای مکیدنش استفاده میکنی ,وقتایی هم که سرهمی تنته حواست پرت میشه و از روی سرهمی هم شست پات رو میخوری ... به همین خاطر نوک جوراب سرهمیت پوسیده و سوراخ شده و شست پات ازش میزنه بیرون ,البته دیگه این سرهمیت بهت کوچیک هم شده و عمرش سر اومده ... من به فدای قد کشیدنت ! اینم سند جرم ,قربونت برم م...
27 بهمن 1391

ولنتاین بدترین خاطره زندگیم ...

امروز 25 بهمن و فردا روز عشاق یعنی روز ولنتاینه ,اما من هنوز به یاد یازده سال پیشم ! یازده سال پیش من 25 بهمن که روز ولنتاین هم بود عزیزترین عزیزانم رو از دست دادم !!! از وقتی که باباییت پا توی زندگیم گذاشته همه ولنتاین ها رو برای همدیگه گل و کادو و شکلات خریدیم و با هم شام رفتیم بیرون و باباییت سعی کرده به من خوش بگذره ,اما یه خاری هم توی دلم خلیده ... آخه همیشه صبح ولنتاین ما میریم بهشت زهرا ,آخه مامانی و بابایی من توی همین روز پر کشیدن و ستاره شدن و رفتن تو آسمونااااااااااااااا ! بس که عاشقانه همدیگه رو دوست داشتن ! انقدر خاطره اون روز برام تلخه که دوست ندارم بنویسم تا تو هم تلخ بشی ,اما امروز از صبح همش یاد لحظه مات شدنم پشت گو...
25 بهمن 1391

کیان و آینه !

این آینه توی راهرو منتهی به اتاق خوابهای خونه مون نصبه و هر وقت که من و شما از جلوش رد میشیم شما برمیگردی و خودت رو توش میبینی ,منم یه وقتایی شما رو جلوش نگه میدارم و توی آینه کلی با هم حرف میزنیم ! از امروز تصمیم گرفتم در راستای تمرینات خودشناسی بیشتر شما آینه رو روی زمین بذارم تا بتونی خوب خودت رو ببینی ... اینم کیان خان جان در آینه ... وقتی بازی میکنی من بیشتر از تو لذت مبرم عزیزم !   ...
24 بهمن 1391