کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

اولین میوه ای که خوردی ...

شاید اولین میوه درست نباشه ,بهتره بگم پوره میوه ... امروز داشتم میوه میخوردم که احساس کردم شما هم دلت میخواد !!!   یه سیب زرد رو از وسط نصف کردم و با قاشق توش رو میتراشیدم و میدادم به شما ... وای که چقدر خوشت اومد ,داشتم ذوق مرگ میشدم ! دو دستی دست من رو گرفته بودی و باز هم دلت میخواست !   راستی پوره سیب زمینی و کره و پوره هویج رو هم چند روزه که شروع کردیم ,اما انگاری شما برعکس من و بابایی هویج دوست نداری !
20 بهمن 1391

خاله سمیرا ...

امروز مهمون داشتیم ...   خاله سمیرا (دخترعموی مامان) و رضا که دیگه کوچولو نیست و برای خودش مردی شده ... من و خاله سمیرا که خیلی دوستش دارم روزهای خوشی با هم داشتیم ,بیشتر خاطرات کودکی من و سمیرا با هم رقم خورده ... یادش به خیر ! حالا انقدر بزرگ شدیم که مادر شدیم ,البته خاله سمیرا مادر یه آقا پسر 11 ساله و من هم که هنوز در ابتدار راهم ...   نهار پیشمون بودن و یه هدیه هم برای شما آورده بودن ! خیلی خوش گذشت ... ...
19 بهمن 1391

استودیوی عکاسی !

احساس میکنم کوه کندم ... جدی میگم ! باور کن ...   عکاسی از تو خیلی سخته !!! این رو دیگه من یکی خوب میدونم ,به خاطر جدی بودنت و اینکه به هر چیزی نمیخندی ,اما خوب بالطبع عکاسی حرفه ای سخت تر هم میشه دیگه ! امشب رفته بودیم آتلیه عکاسی سها تا از شما عکسای ژورنالی بگیریم ! احساس میکنم کوه کندم ... جدی میگم ! باور کن ... عکاسی از تو خیلی سخته !!! این رو دیگه من یکی خوب میدونم ,به خاطر جدی بودنت و اینکه به هر چیزی نمیخندی ,اما خوب بالطبع عکاسی حرفه ای سخت تر هم میشه دیگه ! امشب رفته بودیم آتلیه عکاسی سها تا از شما عکسای ژورنالی بگیریم ! راستش نمیدونم چند درصد عکسا خوب شدن ,آخه شما با اینکه با دوربین غریبه نیستی ولی خوب...
18 بهمن 1391

گلچین عکس های هفت ماهگی ...

قربون اون چشمای براق و اون نگاه نافذت ,عزیزم ... قربون اون چشمای براق و اون نگاه نافذت ,عزیزم ... ماااااااااا ,زمستونم میریم گردش ! مگه تو دختری با این جوراب شلواری خوشمل ؟ فضانورد مامان !!! خسته بعد از کلی بازی ... یک عدد خپل از حموم دراومده ! کیان سشوار کشیده ,فشن ! متعجب !!! بابااااااااااااااااااااا خوابالووووووووووو ! این که خوردنی نیست کههههه !؟ قربونت برم که با دیدن باباییت ریسه میری ! شیطون بلای ناز نازی !   ...
11 بهمن 1391

به بهانه هفت ماهگی ...

پریروز از جلوی آیینه رد میشدم که ایستادم و به خودم نگاه کردم ...   میخواستم ببینم چقدر به یک مادر شباهت پیدا کردم !؟   و متوجه شدم که علی رغم اینکه مثل همیشه دیگه ناخن هام سوهان کشیده  و مرتب نیست ,ابروهام کمی پر شده و موهام رو با کمی بی حوصله گی پشت سرم با یک کلیپس فیکس کردم اما برق نگاهم بیشتر از قبل شده ...   برق امیدواری و سر زندگی توی چشمام دویده ...   پریروز از جلوی آیینه رد میشدم که ایستادم و به خودم نگاه کردم ...   میخواستم ببینم چقدر به یک مادر شباهت پیدا کردم !؟   و متوجه شدم که علی رغم اینکه مثل همیشه دیگه ناخن هام سوهان کشیده  و مرتب نیست ,ابروهام کمی پر شده و موهام ر...
11 بهمن 1391

اندر احوالات ماه هفتم ...

خیلی ماه خوبی بود ماه هفتم ...   هنوز هم شما پسر خیلی خوبی هستی و مامانی رو اذیت نمیکنی ! انقدر آروم و سر به زیری که یه وقتایی دلم برای مظلومیتت میسوزه !    البته فقط هنوز لثه هات میخاره و بابتش اذیت میشی ,اما از دندون خبری نیست !!! دندونیت رو محکم گاز میزنی و میکشی به لثه هات و غرغر میکنی و یه وقتایی هم دست مامان رو میگیری و توی دهانت میکنی و به جای دندونی ازش استفاده میکنی ,منم لثه هات رو ماساژ میدم ... خیلی ماه خوبی بود ماه هفتم ...   هنوز هم شما پسر خیلی خوبی هستی و مامانی رو اذیت نمیکنی ! انقدر آروم و سر به زیری که یه وقتایی دلم برای مظلومیتت میسوزه !    البته فقط هنوز لثه ه...
11 بهمن 1391

خرید روز میلاد ...

امروز تولد حضرت محمد (ع) بود روز عید و تعطیل ...   اما بابایی از اونجایی که کارش خیلی دیر شده و دیگه خیلی زمان برای تحویلش نداره رفت سرکار ! منم زنگ زدم به زندایی زهرا و گفتم بیاد باهم بریم مانتو آپادانا که حراج کرده تا ببینیم چه خبره !!!   خلاصه که من و شما و زندایی زهرا و حسام باهم رفتیم بیرون ! مانتوفروشی که خیلی شلوغ بود ,من هم زنگ زدم و خاله مریم (مامان معین) اومد نگهت داشت تا من بتونم انتخاب کنم ,آخه شما اولش کلی غر زدی ,بعد گرسنه ات شد و بعد هم خوابیدی ... ماهم که کالسکه نبرده بودیم و دست هامون دیگه داشت خواب میرفت ! باز هم زندایی زهرا کلی کمکم کرد ... خدا خیرش بده خاله مریم رو وگرنه من نمیتونستم خرید کنم !...
10 بهمن 1391

شیره بادام !

از دیروز تصمیم گرفتم دیگه یواش یواش فرنی و حریره بادام رو جایگزین سرلاک کنم !   دیشب 10 تا دونه بادام رو خیس کردم و نزدیک ظهر پوستشون رو کندم و با الک سیمی رنده شون کردم و ریختمشون توی آب جوش تا خوب شیره شون رو پس دادن ,بعد با چای صاف کن پارچه ای صافشون کردم و تفاله ها رو خودم خوردم و برای شما توی شیره بادام دو تا پیمونه سرلاک ریختم و شما هم خیلی خوشت اومد !   یواش یواش دیگه تفاله اش رو هم برنمیدارم تا شما بادام کامل بخوری گلم ,برای استخوان بندی خیلی مفیده!   فقط سختیش اینه که همه بادام ها باید چشیده بشن تا تلخ نباشن ,چون برای شما ضرر داره و مامان جون میگه بادام تلخ شیرخوار رو گنگ میکنه !!!   امروز صبح خال...
8 بهمن 1391