کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

اولین باری که شیشه شیرت رو خودت گرفتی ...

دیشب دلم میخواست از شدت ذوق جیغ بزنم نصفه شبی هااااااا ...   وای مامانی چقدر ماه خوبیه هفت ماهگی !   چقدر پیشرفت !!!   دیشب نزدیک صبح بود که طبق معمول نق زدی و شیر میخواستی و وقتی که شیرت رو آماده کردم و آوردم دست هات رو آوردی جلو و شیشه شیرت رو از من گرفتی و شیرت رو تا ته خوردی ,بدون اینکه از کنار دهنت بریزه یا شیشه از دستت بیوفته ... نمیدونی چقدر هیجان زده شده بودم ! میدونی راستش رو بخوای فکر کنم لحظه هایی رو که یه مادر با بچه خودش داره رو هیچ کس دیگه ای نتونه درک کنه !!!   امروز هم که برای نهار رفته بودیم خونه مامان زندایی زهرا تا خونه هایی رو که دایی حمید و خاله فری قولنامه کرده بودن رو ببینیم هم ی...
6 بهمن 1391

اسباب بازی ...

امروز واست اسباب بازی خریدم ...   خاله تهمین جون (یکی از خاله های خوب مجازی مامی سایت) یک سایت معرفی کرد برای خرید اینترنتی اسباب بازی ,منم دیدم اسباب بازیهاش خوب بودن واست یه دونه اسباب بازی فکری (خانه اشکال) smoby که البته برای یک سال به بالا هست در راستای انبار کردن به خاطر ت_ح_ر_ی_م خریدم ,البته دوست داشتم همه رو میخریدم هاااااا ! خاله تهمین جون (یکی از خاله های خوب مامی سایتی) یک سایت معرفی کرد برای خرید اینترنتی اسباب بازی ,منم دیدم اسباب بازیهاش خوب بودن واست یه دونه اسباب بازی فکری (خانه اشکال) smoby که البته برای یک سال به بالا هست در راستای انبار کردن به خاطر ت_ح_ر_ی_م خریدم ,البته دوست داشتم همه رو میخریدم هاااااا ! ...
6 بهمن 1391

اولین باری که خودت خوابیدی ...

یه چند هفته ای بود که تصمیم گرفته بودم که اجازه بدم خودت بخوابی نه روی پای من !   البته تا دو ماهگی هم همینطوری میخوابیدی هااااااااااااا ولی من نمیدونم چطوری یهویی عادت کردی که فقط روی پا بخوابی ! راستش رو بخوای من هم این روزا دست و پاهام (دلیلش رو نمیدونم) خیلی درد میکنه ,شما که ماشاالله وزین ,من هم موقع تکون دادنت روی پاهام قرچ قرچ مفصل های زانوهام رو میشنوم !   دیشب انقدر از اینکه خودت تونستی تنهایی بخوابی ذوق کرده بودم که پریدم با موبایلم ازی عکس گرفتم ... یه چند هفته ای بود که تصمیم گرفته بودم که اجازه بدم خودت بخوابی نه روی پای من !   البته تا دو ماهگی هم همینطوری میخوابیدی هااااااااااااا ولی من نمیدون...
6 بهمن 1391

وقتی توی شکم مامان بودی ...

چند روز پیش داشتم قفسه کتاب خونه رو که به یمن ورود شما کلی از کتاب هاش به کتابخونه نزدیکمون سپرده شد رو تر و تمیز میکردم که چشمم به یه پاکت بزرگی که حاوی پرونده دوران بارداریم بود افتاد و رفتم به اون روزا ... سونوگرافی ها رو دیدم و باز هم متحیر شدم و خدا رو هزار بار شکر کردم ! گفتم از سونوهات عکس بندازم و توی وبلاگت بذارم تا برای همیشه یادگار بمونن و وقتی بزرگ شدی و قد کشیدی و رعنا شدی ببینی که اون روزا چقدر کوچولو بودی ... اولین سونو "هفت هفته و یک روز" اولین سونو "هفت هفته و یک روز" "دوازده هفته و چهار روز" "بیست و دو هفته و سه روز" "بیست و سه هفته و شش روز" "سی و سه هفته" اینم فکر کنم حدودای "سی و ...
4 بهمن 1391

مامان و دست درد !!!

دست چپ من خیلی ساله درد میکنه ! "البته به یمن پوزیشن نامناسب زمان کارکردن با لب تاپ دست راستم هم انگار داره مرخص میشه !!!" از همون سالی که دانشگاه قبول شدم و فکر کردم قراره احتمالا یه آرشیتکت معروف بشم که همه واسم سر و دست بشکنن !!! شاید هم میشدم هاااااااا ,چقدر باباییت گفت درست رو ادامه بده !؟ خدا وکیلی همیشه هم دانشجوی خیلی خوبی بودم ,اما الان که فکر میکنم میبنم اگر انقدر اون روزا به خودم فشار نمی آوردم و مثل بقیه از ماکت ها و نقشه های دیگران استفاده میکردم هم هیچ اتفاق مهمی نمی افتاد !   خلاصه که درد دست من هم از همون روزا شروع شد ... دست چپ من خیلی ساله درد میکنه ! "البته به یمن پوزیشن نامناسب زمان کارکردن ب...
4 بهمن 1391

دکتر تیرویید ...

امروز مامان جون رو بردم پیش دکتر گوگانی دکتر تیروییدم !   شما رو هم گذاشتم خونه دایی حمیداینا پیش زندایی زهرا ! اصلا حواسم نبود برای خودم هم وقت بگیرم چون خیلی وقت بود چک آپ نشده بودم !!! و چون وقت نگرفته بودم دفترچه بیمه ام رو هم نبرده بودم و فردا باید دفترچه ام رو ببرم تا برام چک آپ و آزمایش بنویسه ! مامان جون تو فکرم انداخت که معاینه بشم ,اصلا تعجب کرده بود که چرا برای خودم وقت نگرفتم ! منم موقع معاینه سر درد و دلم برای دکتر باز شد و گفتم که سرگیجه دارم و یه وقتایی چشمام سیاهی میره ,طپش قلب دارم ,دست و پاهام ضعف میرن و چند وقته خیلی عصبی شدم ... اونم طبق معمول یه چند تا تیکه بارم کرد و خواست واسم آزمایش بنویسه که دفترچه...
3 بهمن 1391

خونه پدری ...

صبح به خیر پسر گلم ! ساعت شش صبحه و از دیشب تا الان من نتونستم حتی پلک روی هم بذارم ! داغونم ,طپش قلب گرفتم ,نفسم تنگ شده ... اون روزهایی که همیشه از اومدنشون وحشت داشتم رسیدن !!! خونه بابااینا رو هم فروختیم ! به همین راحتی ... تموم شد ... تمام خاطرات کودکی و نوجوانی و جوانی من که توی اون خونه گذشت ! صبح به خیر پسر گلم ! ساعت شش صبحه و از دیشب تا الان من نتونستم حتی پلک روی هم بذارم ! داغونم ,طپش قلب گرفتم ,نفسم تنگ شده ... اون روزهایی که همیشه از اومدنشون وحشت داشتم رسیدن !!! خونه بابااینا رو هم فروختیم ! به همین راحتی ... تموم شد ... تمام خاطرات کودکی و نوجوانی و جوانی من که توی اون خونه گذشت !    ...
2 بهمن 1391

قبل از اینکه بیای ...

همین نیم ساعت پیش باهم حمام کردیم و الان هم شیرت رو خوردی و روی پاهای من داری میخوابی ... خیلی لذت بخشه ! انقدر که بغض گلوم رو گرفته و دارم سعی میکنم گریه نکنم !!!   چی شد که تصمیم گرفتم باز هم برات درد دل کنم !؟   آهاااااااااااا ... چشمم به خونه افتاد و خونه رو مقایسه کردم با روزهایی که نی نی نبود !!! همین نیم ساعت پیش باهم حمام کردیم و الان هم شیرت رو خوردی و روی پاهای من داری میخوابی ... خیلی لذت بخشه ! انقدر که بغض گلوم رو گرفته و دارم سعی میکنم گریه نکنم !!! چی شد که تصمیم گرفتم باز هم برات درد دل کنم !؟ آهاااااااااااا ... چشمم به خونه افتاد و خونه رو مقایسه کردم با روزهایی که نی نی نبود !!! همه چیز ...
1 بهمن 1391

اولین بروز حس مالکیت ...

دیروز رفتیم خونه خاله الهام اینا ! تولدش بود و خیلی خوش گذشت ... عصری خاله الهام زنگ زد به خواهرشوهرش که یه پسر داره که ده روز از شما بزرگتره ,تا بیاد اونجا و نی نی ها همدیگه رو ببینیم ! مرجان جون که اومد محمدکسری رو نشوندیم رو به روی شما و اسباب بازی های شما رو هم ریختیم جلوتون تا با هم بازی کنین ! اولش هر دوتون یه خورده مات و مبهوت همدیگه شدین و فقط به همدیگه نگاه میکردین و یواش یواش محمدکسری شروع کرد به بازی با اسباب بازی های شما ... اونجا بود که من برای اولین بار حس مالکیت شما رو دیدم ! قربونت برم ! اسباب بازیت رو از دست کسری بیرون کشیدی و اون هم یکی دیگه برداشت و دوباره شما همین کار رو تکرار کردی و وقتی اون نخواست اسباب با...
1 بهمن 1391