کیان خان جانکیان خان جان، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه سن داره

مینویسم برای قاصدکم !

لباس ...

نمیدونم تا کی حوصله دارم انقدر عکاسی کنم و از همه چیز حتی خریدهات هم عکس بگیرم و بذارم توی وبلاگت ,اما این کار رو دوست دارم و سعی میکنم تا یک سالگیت حتما همیشه دوربین به دست باشم ! چند روز پیش یک آگهی اینترنتی برای فروش یک سری لباس های پسرونه آلمانی دیدم و از چندتاشون خوشم اومد و خریدمشون ,ولی خوب نمیدونم کی اندازه ات میشن !؟!؟!؟ امیدوارم دوستشون داشته باشی ... ...
16 دی 1391

کیان خان فضول و روروئک ...

این روزا یه وقتایی بابایی شما میذاره توی روروئک ,اونم برای حداکثر پنج شش دقیق و بعد میارتت بیرون ! من که کلا مخالفم ,خودت هم انگاری خیلی دوستش نداری ,اما خوب یه مزایایی هم برات داره دیگه !!!   اونم چیه ؟ فضولی و خوب کم کم دسترسی به همه جا ... خدا به داد مامان برسه ... وقتی که میذاریمت توی روروئک اول یه خورده سرگرم اسباب بازی های جلوش میشی ! وقتی که میذاریمت توی روروئک اول یه خورده سرگرم اسباب بازی های جلوش میشی ! به فاصله چند ثانیه خسته میشی و دنبال یه چیز سرگرم کننده دیگه میگردی ... شروع میکنی به تفکر که چه جوری میشه بهش رسید !!! و بعد هم جیغ و داد که من رو بیارین بیرون ! اینم بعد از کلی کیان کیان گ...
15 دی 1391

پستونک جدید !

خیلی با چیزهای جدید خوب کنار نمیای ,اما خوب انسان همیشه رو به جلو میره دیگه مامان جون ...     دیشب با بابایی تصمیم گرفتیم پستونکت رو به بالای شش ماه ارتقا بدیم !!!   اولین باری که پستونک رو شستیم و توی دهانت گذاشتیم بعد از یکی دو مک پرتش کردی بیرون ,بعد بابایی آغشته اش کرد به گریپ میکسچر و انگار بدت نیومد ... ولی زمان خواب دیگه مجبور شدی بخوریش ,دو سه بار پرتش کردی بیرون و وقتی که دیدی جز همون گزینه دیگه ای وجود نداره تسلیم شدی ! قیافه ات با پستونک جدید خیلی بانمکه ! قیافه ات با پستونک جدید خیلی بانمکه ! ...
13 دی 1391

گلچین عکس های شش ماهگی ...

کیان در آتلیه مامان کیان در آتلیه مامان وای جوجو داره کیانو میخوره !!! تولد خاله فری ,متعجب از فشفشه هااااااااا خسته از عکاسی مامان ,در حال نفس راحت کشیدن ... پسرم همه چیز رو میخواد بخوره ! غرغرو انقدر پوشوندن واقعا لازمه !؟ در حال تعویض لباس اینم وقتی کیان از چرت نیمروز بیدار شده و مامان رو ندیده !!! ...
11 دی 1391

به بهانه شش ماهگی ...

شش ماه از با تو بودن گذشت ,درست مثل برق و باد ... جلوی چشمهای من و بابایی قد میکشی و رشد میکنی و ثانیه ها رو برامون شادتر رقم میزنی ! لباس هات کوچکتر میشن و خودت بزرگتر ,دوستت دارم مرد کوچک من ! از ثانیه هایم مینویسم برای تو ... وقتی برای لحظاتی مشغول غیر از تو میشم و زمانی که برمیگردم به سمتت و میبینم ثانیه هاست خیره به من نگاه میکنی تا من متوجه بشم و به صورتم لبخند بزنی همونجا دنیا برام تموم میشه و همه چیز ارزش خودشون رو از دست میدن !   وقتی شب ها زمانی که توی آغوشم در خواب شیر میخوری و هم زمان با دست کوچیکت دنبال دهانم میگردی تا با انگشتات با لب هام بازی کنی دنیا همون یک لحظه میشه و تمام بی خوابی هام رنگ میبازن و تازه از ...
11 دی 1391

اندر احوالات ماه ششم ...

به نیمه سال اول زندگیت رسیدی و توی همین شش ماه من و بابایی رو عاشق و شیفته خودت کردی !     هر روز با دیدن شگفتی که توی اون روز برامون رقم میزنی ذوق زده تر از قبل میشیم !   دیگه با کمک مامانی میتونی بنشینی ... صورت مامان رو توی دست هات میگیری و سعی میکنی بینیم رو لیس بزنی ...   به نیمه سال اول زندگیت رسیدی و توی همین شش ماه من و بابایی رو عاشق و شیفته خودت کردی ! هر روز با دیدن شگفتی که توی اون روز برامون رقم میزنی ذوق زده تر از قبل میشیم ! اسم خودت رو دیگه کامل میشناسی و با شنیدن اسمت برمیگردی ... دیگه با کمک مامانی میتونی بنشینی و بعد هم خودت برای چند دقیقه خودت رو نگه میداری ... جیغ های بنفش میکشی...
11 دی 1391

اولین سینه خیز رو به جلو !

امروز صبح توی 5 ماه و 29 روزگیت تونستی حدودا 50 سانت رو به جلو بدون کمک مامان سینه خیز بری ...     توی این چند روز همه تلاشت این بود که سینه خیز بری ,تا میگذاشتمت روی زمین و نگاهم رو برمیگردوندم میدیدم که دمر شدی و با غرغر و جیغ سعی داری سینه خیز بری ...   تا اینکه امرور صبح داشتم صبحانه میخوردم که متوجه شدم زحمت هات نتیجه داده و تونستی سینه خیز بری !   جدیدترین هات مبارکه گل پسرم ... ...
10 دی 1391

تغییر آدرس وبلاگ کیان !

این روزا خیلی سرم شلوغه !     دارم وبلاگت رو از بلاگفا به نی نی وبلاگ تغییر میدم و متاسفانه آپشن انتقال مطالب از سایر سایت ها توی نی نی وبلاگ کار نمیکنه و مجبورم همه پست ها رو یکی یکی از بلاگفا بیارم و عکس ها رو آپلود کنم !    
6 دی 1391

آش پیش دندونی مصادف با اولین سینه خیز !

من یه زندایی دارم که خیلی گله و خیلی دوستش دارم ...   یعنی راستش رو بخوای داشتن زندایی خوب نعمته پس قدر زنداییت رو بدون نازنینم ! جریان از این قراره که پریشب که از قم اومدیم مامان جون زنگ زد و شام دعوتمون کرد و قبل از خونه مامان جون اینا زندایی اومد دنبال من و شما و رفتیم خونه دایی حمید اینا و شما اونجا انقدر گریه کردی که دل همه ریش شد ! زندایی زهرا هم میگفت گریه ات از خارش لثه هاته و لثه هات رو با انگشتش ماساژ میداد و شما آروم میشدی !   خلاصه اینکه اون شب خیلی از گریه های شما ناراحت شد ... امرور صبح حدودای ساعت 11 بود که زندایی زهرا زنگ زد و گفت که برای شما آش دندونی پخته ولی اول صبر کرده تا ببینه خوب میشه و بعد به ما...
6 دی 1391