مینویسم برای قاصدکم !

عاشقانه ای مینوازم برای تک ملودی این روزها ،پسرم کیان ...

به نام حضرت دوست که هرچه دارم از اوست ...

        

سلام

همیشه دلم میخواست خاطراتم رو یه جایی برای قاصدکی که امیدوارم خداوند منان از داشتنش محرومم نکنه ثبت کنم تا همیشه و همه جا در کنارش باشم ...

 

خداوند یزدان یکی از فرشتگانش رو در قالب قاصدکی برای ما فرستاد و تمام لحظه های من و همسرم با اومدنش توی نگاه های پاک و بی غل و غش و معصومانه اش غرق در شادی بی نظیری شد !

 

توی وبلاگ قبلی از خاطراتمون ,سفرنامه ها ,شعرهای نویی که در نوجوانی سرودم ,تجربه های آشپزی و کلا همه چیزهایی که دوست دارم برای همیشه ثبت بشه مینوشتم که بعد از گذشت زمان مناسب تر دیدم مطالب وبلاگ پسرم رو در وبلاگی متعلق به خودش ثبت کنم بهتره و نی نی وبلاگ رو انتخاب کردم !

این هم آدرس وبلاگمون : ghasedakam.blogfa.com

جشن تولد سه سالگی کیان !

هزاران هزار بار باز هم خدا رو شکر برای داشتنت ... از بودنت توی زندگیم سرمستم و شاد ،انقدر شادم که اصلا حدش رو نمیتونم برات بگم ! در توضیح جشن تولد پارسالت هم برات گفتم که کلا بعد از ازدواج با باباییت دیگه خیلی من نمیتونم برای چیزی برنامه ریزی کنم ،چون باباییت از سر عشق و علاقه ش به من و شما نمیتونه خیلی تن به برنامه ریزی بده و همیشه دوست داره همه چی یهویی باشه ... خلاصه ،امسال باز هم روز تولد شما با روزهای ماه مبارک رمضان تداخل داشت و من هم تصمیم داشتم برای شما بعد از ماه مبارک مهمونی بگیرم که روز قبل از تولدت باباییت گفت :جشن رو باید حتما روز تولد گرفت و از اونجایی هم که به شما قول کیک مک کوئین داده بود کیک رو هم سفارش داده بود ! ...
13 تير 1394

تولد یه مامان اردیبهشتی ...

امروز وارد سی و چهارمین سال زندگیم میشم ،در کنار باباییت و شما ... اردیبهشت که از راه میرسه از اولین روزش روزشماری میکنم تا روز سی ام برسه ... از دیروز تا حالا همش تو فکرم ... مدام به سالهای قبل فکر میکنم ،به اون سالهایی که خوشجالی تولدم به جشنهای مفصلی بود که مامانم میگرفت ،یا زمانهایی که روزشماری میکردم تا شمع جدید تولدم رو فوت کنم تا بیست ساله بشم ،یا سالهایی که ترس از رسیدن به سی سالگی موقع فوت کردن شمع تولدم توی چشمهام موج میزد و این چند ساله که با فوت کردن هر شمع دارم به چهل سالگی و اتمام دهه چهارم زندگیم نزدیک میشم ... نمیدونم چرا تو یه برهه ای دوست داریم بزرگ بشیم و بعد دیگه دوست داریم زمان رو ثابت نگه داریم ،افسارش رو تو...
30 ارديبهشت 1394

پسرم دیگه پستونک نمیخوره !!!

فدات بشم الهی ... میدونم که دوران خیلی سختی رو میگذرونی ولی خب چه میشود کرد ،به هر حال یه روزی باید اتفاق می افتاد و چه بهتر هم که به دست خودت اتفاق افتاد ! پریروز یعنی پنج شنبه صبح خیلی شیطونی کردی و منم کلیییییی کار داشتم ،میخواستی آب پرتقال گیری رو بیاری و باهاش بازی کنی که من اجازه نمی دادم ،خیلی عصبانی شدی و شروع به گریه کردی و منم طبق معمول بهت گفتم :میدونی که با گریه کاری رو پیش نمیبری ،پس بهتره گریه نکنی !!! یهویی نمیدونم چی شد که لا به لای اونهمه گریه و عصبانیت پریدی و پستونکت رو از روی زمین برداشتی و با حرص و عصبانیت سرش رو با دندون کندی ،البته دیگه بنده خدا به مو هم بند بود ولی خب چه میشود کرد ،کنده شد ! تا دیدی سر پ...
15 آذر 1393